نظام تعلیم‌و‌تربیت در صناعت و پیشه‌های سنتی

شناسنامه علمی شماره

نویسنده

استادیار دانشگاه هنر تهران

چکیده

صناعات در ادوار گذشته نیای بزرگ هنرهای سنتی در تداول امروز هستند. چنانچه با همان تعریف مورد­توجه قرار بگیرد، دارای نظام منسجم اندیشگی و کنشمندی است که در بیشتر منابع پیشین می‌توان از اشاراتی گذرا تا مباحثی تخصصی را در آن یافت. در این نوشتار با توجه به نگرش پیشینیان نسبت به صناعت، مباحث مطروحه توسط ایشان مورد تدقیق و توضیح قرار گرفته و در نُه بند تنسیق گردیده است که شامل: دانشِ فرهنگ، هنر و خرد، اهلیت و استعداد، تناسب کیهان‌شناختی پیشه‌ها با شاکلة پیشه‌وران، اصول آسمانی پیشه‌ها، خرد و پیشه، جوانمردی و پیشه، فرهنگ جوانمردی و حقیقت آن می‌باشد. هرچند این عناوین با جستجوی بیشتر می‌تواند توسع یابد، لیکن در این مطالعة مستند به منابع اصیل، سعی شده تا منظومه فرهنگی حاکم بر تعلیم­و­تربیت صناعات استنباط، و پس از تحلیل و تفسیر بر مبنای حکمت اسلامی، به­صورت موجز تبیین شود. نتایج مطالعه نشان می‌دهد که چگونه در یک نگرش مبتنی بر توحید، فرهنگ به­معنای تعالی انسان به حقیقت انسانی او و به­عبارتی هنرمند­شدن تعریف می‌شود. انسان تنها پس از کمال­ یافتگی است که می‌تواند دیگران و چیزهای مورد­نیاز خود را ــ که به صناعات شناخته می‌شوند ــ به کمال درخور آن‌ها برساند. این امر در یک منظومة توحیدی و مرعی­داشتن اصول حاکم و سنت‌ها تحقق می‌یابد.
 

عنوان مقاله [English]

The Education System in the Traditional Arts and Crafts

نویسنده [English]

  • Iraj Dadashi
Assistsnt Professor of Art University of Tehran
چکیده [English]

The Ṣinā‘āt (τέχνη, crafts) are the ancestors of the traditional Iranian arts as they are currently understood. So, if we accept that the same definition applies to the latter as for the former, we can identify a coherent system of theories and practices that underlie them, which can be discovered through analysis of specialized topics in discussions of Ṣinā‘āt. In this article, we will present these topics, according to the traditional perspective about crafts, which are arranged, elaborated and explained in nine sections. These sections are: culture; art and intellect; competence and talent; the cosmological harmony between the crafts  and the practices of craftsmen; the heavenly principles of the crafts; intellectuality and the crafts; chivalry (futuwwat) and the crafts; and the culture and inner reality of chivalry.
Although these sections can be further explored, this documentary research uses original sources to present a concise elaboration of the cultural system governing the traditional teaching of the crafts, focusing on their roots in the Islamic wisdom traditions.
The results of this study show how culture is defined in a monotheistic approach as the ascent of man to the inner reality of human potential, which is considered the meaning of ‘becoming an artist’. This is because the traditional meaning of the words for artist, hunara and hunarmand, signify the perfect man. It is only after the perfection of man that he can bring an ideal form to others and things at their full potential, and this is precisely the meaning of the ṣināat or crafts. This is realized within a monotheistic system in accordance with its ruling principles and traditions.

کلیدواژه‌ها [English]

  • education system
  • monotheism
  • Ṣinā‘āt
  • Iranian arts

 مقدمه

  نظام تعلیم­و­تربیت سنتی، به­ویژه انتقال سنت توسط نظام استادـ شاگردی، واجد کیفیاتی بود که با توسعة دانش بشر، ضرورت توجه به آن هر­چه بیشتر محسوس می‌گردد. مهم‌ترین نکتة نهفته در نظام استاد- شاگردی، تفاوت کیفی میان شاگردان و توجه دقیق به اختلاف خصائل و کیفیات انسانی است که هر­کس را واجد استعداد و اهلیتی خاص می‌سازد. توجه به موضوع اهلیت، یعنی تعلیم­و­تربیت و شرایط آن متناسب با خصائل، نیازها و توان‌مندی‌های هر­کس متفاوت خواهد بود. دیگر، انسان‌ها به آحاد کمّی برابر تقلیل نمی‌یابند تا کیفیات وجودی آن‌ها قربانی استبداد یک آموزش­و­پرورش تقلیل‌گرا شود، آموزش­و­پرورشی که شرایط رشد ­و ­تعالی انسان را با یکسان‌سازی و شعار دروغین عدالت و برابری مشوش سازد. شیءوارگی و فروکاستن هستی انسان به زندگی گیتیانة او، ثمری جز نابودی انسانیّت و غیرانسانی ­شدن جامعه بشری به­دنبال نداشته است. نظام استادـ شاگردی با ملاحظة جایگاه کیهان‌شناختی[1] هر فرد و کیفیات و خصائل شخصی او، استعداد و قابلیت و اهلیّت را با مکاشفه، فراست و بصیرت استادی حکیم در نظر گرفته و آنچه شایستة هر­کس است، بدو می‌بخشد. در حقیقت عدالت نه به­معنای یکسان‌سازی و برابری ناشی از فروکاهی صفات و کیفیات، بلکه نهادن هر­چیزی در جای متناسب آن و مرعی­داشتن معنای حقیقی عدالت یا نهادن هر­چیزی به­جای خود محقّق می‌شود. بدبینی تاریخی به نظام معنوی جوامع سنتی و عدم شناخت سلسله­مراتب وجودی عالم و شأن و منزلت هر­چیز و هر­کس در هستی، نتیجه‌ای بیش از آنچه امروز شاهد آن هستیم، به بار نخواهد آورد. انتقال سنت، انتقال پیکرة فرسودة نظامی استبدادی نیست که عده‌ای محتسب و محافظ، وظیفة حفظ تن بی‌جان و بدنِ بی‌روح آن را بر عهده داشته باشند و با رفتاری غلاظٌ شِداد، حتی کمترین اندیشة تغییری را در نطفه عقیم سازند و مستأصل نمایند. انتقال سنّت یعنی انتقال روح خرد جاویدان و معرفت توأم با معنویت، با هدف تحقق حیات طیّبة انسانی و توجه به شأن انسانیِ انسان و نسبت او با حقایق عالم و در نهایت رستگاری و وصول به اعلی­علّیین مراتب وجود. زندگی و آموزش­و­پرورش در زیر لوای نظام استاد- شاگردی، متضمن خردمندی والا و نوعی سیر­و­سلوک معنوی است که در آن معنای اشارات و رموز طبیعت و صناعت، با بیعت معنوی شاگرد با استاد و محرمیّت وی با اسرار گشوده می‌شود. استاد، هم به درآموزاندن اسرار صناعت اشتغال دارد، هم ناظر بر کیفیت تولید، و هم بالیدن نهالی است که مقرر شده در آینده شاخه و برگ‌هایش سر به آسمان بساید و انسان‌هایی دیگر در آرامش سایة آن دمی بیاسایند و فرصت و جانی دوباره برای نیایش و بندگی پروردگارشان بیابند. در نظام سلسله­مراتبی صناعات، استاد به­مثابة پدر معنوی، زمینه­های رشد و به ­ثمر ­نشستن استعدادهای شاگرد را بر اساس کیفیات وجودی او فراهم می‌سازد و گاه به­مثابه رئیس صنف یک صناعت، ساز­و­کار مدیریت کیفیت را در تولید هر صنف مهیّا می‌سازد. صناعت، اعم از هنر به­معنای امروزین آن، و به­­نوعی هنر به­معنای فضیلت و خصائل والای انسانی است. لذا در نظام استادـ شاگردی، تعلیم­و­تربیت تنها به وجه تولید مصنوعات مخصوص نیست و وجه اخلاقی و تخلّق به اوصاف معنوی شاگردان را نیز شامل می‌شود. در این مقام است که معنای تربیت، به­تمامی محقق می‌شود. پرورش خوی جوانمردی، رادی، آزادگی و ایثار زندگی خویش برای آسایش دیگران و گاه به­وقت نیاز، تسلیح و دفاع از مرز­و­بوم و قیام علیه جور­و­ستم، تماماً نکاتی است که از لابه‌لای صفحات کتاب‌های آیین جوانمردی و آداب فتوت بر ما حکایت می‌شود. ادب شاگردی و استادی، رعایت احکام شرعی مکاسب، صناعات و تجارات، نسبت علم و سنت انتقال علوم و صناعات از طریق اتّصال مسجد و مدرسه و بازار، ولایت علما و حکما بر باطن خواص برای هدایت معنوی و تعلیم علوم، وجوب کار و پیشه و حرمت تنبلی و تن‌آسایی، جایگاه صناعات در سلسله­مراتب هستی، تشبّه و تخلّق صنّاع و پیشه‌وران به اوصاف و کیفیات الهی، رمزپردازی و معنادار­بودن صناعات و... بخشی از مباحثی است که می‌توان در آثار به­جای­مانده از ادوار پیشین یافت و تفصیلاً بدان پرداخت. شکاف میان حیات امروزین با حیات سنتی مدام در حال گسترش است و این امر نه­تنها معرفت به مواریث معنوی انسان را دشوارتر می‌سازد، بلکه دریغ بر آنچه از دست رفته در برابر دستاوردهای جهان نوین نیز فراگیرتر شده است.

  1. دانش فرهنگ

  فرهنگ در معنا معادل «ادب» در زبان عربی، culture در زبان انگلیسی، cultūra در زبان لاتینی و پایدئیا παιδεία در زبان یونانی است. تعریفی که افضل‌الدین کاشانی، معروف به باباافضل، در رساله جاودان‌نامه از فرهنگ می‌دهد، آن را دقیقاً معادل ادب و تربیت اخلاقی می‌گیرد.

  «بدان که علم کردار بر چهار بخش آید: یکی از آن بیشترینِ تعلّقش به حرکات اندام و جوارح دارد، چون کارهای پیشه‌وران از زرگری و آهنگری و دُرودگری و آنچه بدان ماند؛ و دوم چون نبشتن و دبیری و علم حِیَل و صنعت کیمیا، اگرچه در آن حرکت اعضا و جوارح به کار است، اما بیشتر تعلّق آن نه به اعضا و جوارح بود؛ و سیوم تعلّق به صلاح کار زندگی مردم دارد با یکدیگر، چون علم سیاسات و عبادات و علم معاملات و نکاح و طلاق و عَتاق[2] و هر­چه بدان ماند، و آن را شریعت خوانند؛ و چهارم شناختن خوی نیک و خوی بد مردم است، و شناختن را اکتساب خصال خوب و پرهیز از خصلت‌های بد، و این را علم فرهنگ خوانند» (مرقی کاشانی، 1366: 261).

  بنا ­بر آنچه کاشانی در این رساله آورده، فرهنگ نوعی تربیت اخلاقی است. تربیتی که متربّی را به منش و خوی انسانی آراسته و از منش و خوی اهریمنی پیراسته می‌سازد. چگونگی این تربیت را در بخش­های پسین خواهیم آورد.

  1. هنر و خرد

  نویسندة انیس­الناس به پیروی از سنت کهن ایرانی در تبیین نسبت هنر و خرد، این دو را همواره توأمان می‌بیند. «... خرد عبارت از عقل غریزی است و چون به هنر متّصل گردد، صاحب او را خردمند گویند» (شجاع، 1356: 137). مرحوم استاد همایی معتقد بود که میان عقل غریزی و اکتسابی تفکیکی آشکار وجود دارد و منابع روایی اسلام آن را تأیید می‌کند. عقل مکتسب یا اکتسابی یا عقل تحصیلی، دانش‌هایی است که از دیگران کسب می‌شود. این نوع عقل همواره در معرض زوال و انتقال است. اما عقل موهوب یا عقل غریزی منبعش فیض مستقیم الهی است و بدین سبب حد و نهایت ندارد، زیرا فیض الهی نامحدود است. در معرض زوال و انتقال هم نیست بلکه همیشه ثابت و پایدار است، چرا­که منبع و سرمایة همیشگی و جاودانی دارد (همایی، 1348: 59-58).

  حکما گفته‌اند حکمت عبارت از استعمال عقل غریزی است. و خرد بی ‌اتّصال هنر و بی الحاق حکمت چون بدنی بُوَد عریان و معدوم­الثوب، و چون تاجری بود که دستگاه و مایه دارد و بَصارت ندارد و معاملت و تجارت نمی‌داند. و هر آینه از رنج محروم و از فایده مهجور و مالش به­مرور روزگار، به سبب عدم بصارت و فقدان اسباب تجارت کم می‌گردد و زیادت نمی‌شود. پس خرد[3] را چون در عمل آرند و به حکمت متّصل دارند و در امور معاش و معادش استعمال نمایند، هنر باشد و صاحب آن را خردمند خوانند. پس فی­الجمله، هنر عبارت از استعمال خرد است در هر­چه باشد. حکیمی را پرسیدند: قوّت خرد به چه باشد؟ گفت به استعمال حکمت (انیس­الناس، 1356: 138-137).

  ابوحامد غزالی نیز در کتاب اوّل احیاء علوم‌الدین، با نقل ابیاتی منسوب به امیرالمؤمنین علی (ع) به این موضوع اشاره می‌کند. «رَأیتُ العَقلَ عَقلَینِ/ فَمَطبوعٌ و مَسموعُ،/ و لا یَنفَعُ مَسموعٌ/ إذا لَم یَکُ مَطبوعُ،/ کما لا تَنفَعُ الشَّمسُ/ و ضَوءُ العَینِ مَمنوعُ[4] ای، عقل، دو عقل است: طبعی و سمعی؛ و سمعی سود ندارد چون طبعی نباشد، چنان­که خورشید سود ندارد چون روشنایی چشم نبود» (غزالی، ۱۳64، 1: 196). این موضوع می‌تواند یادآور موضوع دوگانة «آسن خرد» و «گوش‌سرود خرد» در سنت مزدایی یا میان نوئزیس (νόησις) و دیانویا (διάνοια) در حکمت افلاطون باشد. دیالکتیک میان این دو مرتبه از خرد، در رسالة مینوی خرد به­خوبی روایت شده است. تو گویی نویسندة انیس‌الناس، به­نوعی این باور کهن را یادآور می‌شود که در رساله مینوی خرد مذکور است: «پرسید دانا از مینوی خرد، که خرد بهتر یا هنر یا خوبی؟ مینوی خرد پاسخ کرد: که خردی که خوبی به­همراهش نیست، نباید خرد پنداشت؛ و هنری که همراهش خرد نباشد، نباید هنر پنداشت»[5] (تفضلی، 1380: 33). خرد غریزی در نوری متجلی می‌شود که آن را «خوره» یا «فرّه ایزدی» خوانده‌اند و دارندة آن توانایی راهنمایی و هدایت دیگران به­سوی سعادت و به ­کمال­ رسانیدن آن‌ها و نیز اشیا را دارد: «... خره نوری است از الله­تعالی که فایز می‌شود بر خلق و بدان نور، خلایق ریاست بعضی بر بعضی کنند و بعضی به­وسیلة آن نور قادر شوند بر صنعت‌ها و حرفت‌ها...» (خلف­تبریزی، 1376، 2: 742).

۳. اهلیت و استعداد

  پیش از هر­چیز باید توجه داشت که تصوری که عموماً در دنیای امروز از اسلام و مسلمانان و نحوة زندگی ایشان در ادوار مختلف در دست است، لزوماً تصوری صحیح نیست و این تصور یا بیشتر تحت­تأثیر تبلیغاتی است که با اهداف سیاسی در دیگر جوامع ایجاد شده است، یا ناشی از قیاس‌های نادرست با دیگر ادیان.

  در فرهنگ ایرانی و اسلامی هر­کس باید به کاری بپردازد که متناسب او است و اهلیت آن را دارد و حق ندارد کارش را تغییر دهد. در دورة ساسانیان تغییر پیشه بدون داشتن اهلیتِ جبلّی (استعداد ذاتی) ممنوع بود. در نامة تنسر[6]  این موضوع به­وضوح تأکید شده است: «... البتّه یکی با یکی نقل نکنند، الّا آنکه در جِبلِّت یکی از ما اهلیّتی شایع ببینند، آن را بر شهنشاه عرض کنند، بعدِ تجربت موبدان و هرابَده و طول مشاهدات، تا اگر مستحقّ دانند، به ­غیر طایفه الحاق فرمایند...» (ابن‌اسفندیار، 1311: 14-13) تشخیص این اهلیّت به عهدة دانشوران و پیشوایان جامعه بود که در نظام‌های سنتی، به­دلیل داشتن والاترین فضایل، کمالات و خردمندی، هدایت جامعه به عهده ایشان بود. در رسالة مذکور از روزگاری یاد می‌شود که مردمان فرهنگ و ادب را نادیده می‌انگارند و هر­کس از روی خودسری به کاری می‌پردازد که اهلیّت آن را ندارد و جامعه رو ­به ­انحطاط و فروپاشی می‌رود، لیکن با خرد و فرّه ایزدیِ پادشاه یا راهبر جامعه، این تشتّت و پراکندگی دوباره به سامان و نظم باز می‌گردد و هر­کس به سر کاری می‌رود که اهلیّت آن را دارد.

شهنشاه، به عقل محض و فیض فضل، این اعضا را که از هم شده بودند، با هم اعاده فرمود و همه را با مقرّ و مفصل خویش برد، و به مرتبه‌ای فروداشت و از آن منع کرد که یکی از ایشان به­غیر صنعتی که خدای جلّ­جلاله برای آن آفریده باشد، مشغول [شود]، و بر دست او تقدیر حقّ تعالی دری برای جهانیان بگشود که در روزگار اوّل، خاطرها بدان نرسید، و هر­یک را از سران اعضاء اربعه فرمود: که «اگر در یکی از ابناء مهنه[7] اثر رشد و خیر یابند، و مأمون باشند بر دین، یا صاحب بطش[8] و قوّت و شجاعت، یا با فضل و حفظ و فطنت[9] و شایستگی، بر ما عرض دارند تا حکم آن فرماییم» (همان).

۴ . تناسب کیهانشناختی پیشهها با شاکلة پیشهوران

  شاید نتوان در دنیای امروز این معنا را به­سادگی درک کرد، لیکن در جهان سنتی باور به وجود نوعی تناسب کیهان‌شناختی میان شاکلة هر فرد با پیشة او شایع بود. راغب اصفهانی، دانشمند ایرانی سده چهارم، به­خوبی این امر را در کتاب مشهور خود درباره اخلاق، به نام الذریعه الی مکارم الشریعه ذکر کرده است.

«چون جمهور بنی‌آدم محتاج به یکدیگر بوذند، حق سبحانه و تعالی، هر­یک را از عموم ابنای ابی‌البشر، مسخّر و منقاد صنعتی چند گردانید، کی در صدد تقلّد[10] و تصدّی[11] و تکفّل[12] و تعاطی[13] آن باشند، و میان طباع و صنایع ایشان، مناسباتِ خفی و اتفاقات سماوی تقدیر کرد، تا هر­یک به­وسیلت آن اتفاقات، حِرفتی از حِرَف را ایثار کنند، و به­سبب آن مناسبات، صنعتی از صنایعْ کی موافق و ملایمِ امزجه و طبایع ایشان بوذ، اختیار نمایند، و به انشراحِ صدر و انفساحِ قلبْ ملابست آن نموذه، قوای روحانی و جسمانی را به مزاولتِ آن مطیع گردانند» (کنوز الودیعه من رموز الذریعه، 10012 مجلس: فصل ششم).

  به­عبارت ساده‌تر، انسان طبعاً موجودی مدنی است. در زندگی اجتماعی افراد باید با تعاون و همیاری به رفع نیازهای ضروری زندگی بپردازند. برای همین خداوند شاکلة هر آدمی را متناسب با کاری آفریده است. طبق ضرب­المثل معروف ایرانی «هر کسی را بهر کاری ساختند»[14]، پس هر ­کسی باید بر اساس نسبتی که میان سرشت او و یک پیشه وجود دارد، کاری کند و آن پیشه را به گردن بگیرد و بدان بپردازد و پایندان آن باشد و به ­هنگام لزوم به اهل آن بسپارد. میان سرشت انسان‌ها و پیشة آن­ها تناسبی پنهان و هماهنگی‌ای آسمانی هست که اندازة آن را خداوند تعیین کرده و بر اساس این هماهنگی‌ها است که آن‌ها می‌توانند خواست دیگران را بر خواهش خویش ترجیح بدهند و با دیگران در تعامل باشند. به­دلیل همین هماهنگی آسمانی و مناسبات پنهان است که آدمیان می‌توانند پیشه‌ای از پیشه‌ها را موافق مزاج و طبع خود برگزینند و با گشادگی سینه، رو به فروغ و روشنایی آسمانی و با گشاده­دلی و سینه‌ای فراخ به کاری درآیند[15]. پس از برگزیدن پیشه باید همة توان روحانی و جسمانی خود را برای ممارست و واکوشیدن آن به کار گیرد و با پایمردی و استواری نیروی خود را صرف آن کار گرداند و کارورزی کند. در نهایت، به همین دلیل هر­ کسی نمی‌تواند هر کاری را انجام دهد. پس اگر کسی صناعت دیگری را برگزیند، به­زودی از آن گریزان و روی­گردان خواهد شد. در توان یک کس نیست تا به همة صناعات بپردازد، و هر­کس به­ناگزیر تنها به صناعتی متناسب با آنچه سرشت و آمادگی وجودی او است خواهد پرداخت و از صناعات دیگر روی­گردان خواهد شد. راغب اصفهانی برای اثبات مدعای خود به آیات: «نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوة الدّنیا و رفعنا بعضهم فوق بعضٍ درجاتٍ»[16] (زخرف: 32) و «کلّ یعمل علی شاکلته»[17] (اسراء: 84) و حدیثی از پیامبر، و نیز گفتاری از مشهورات[18]، استناد می‌کند.

  «مقدِّر آجال و محقِّق آمال و موجِد کاینات و مدِّبر موجودات، جلّ شأنه و عَظِمَ سُلطانُه، در بَدو فطرت میان هِمَم آدمیزاد از برای تعلّم صناعات متقارب فرقی نهاذه است، و هر­یک را صنعتی میسّر فرموده، که خلق و ایجاد او از برای اشتغال بذان کرده، و آلات ایشان را از قوای روحانی و جسمانی، مستعد قیام بدان آفریذه. هر­که را تقدیر و تقییض فرموذه است کی مراعات علوم و محافظت دین نمایذ، او را دلی صافی و عقلی لایق وافی و مزاجی لطیف و بدنی لیّن[19] کی صلاحیت این معنی داشته باشد، کرامت کرده. و هر آفریذه را که جهت رعایت امور دنیوی و حفظ و حمایت آن، مانند: زراعت و بناء و امثال آن ایجاد کرده، ایشان را قلوب قاسی[20] و عقول جاسی[21] و امزجة غلیظ و ابدانِ خشن، ارزانی داشته است. و چنانچه محال است که از گوش، قوّت بینایی، و از چشم، قوّت شنوایی آیذ، لابد محال است کی آن کس را که از برای مهنه و خدمت‌های خسیس آفریذه، صلاحیت حکمت داشته باشد» (همان: باب چهارم).

  به زبان ساده‌تر، خداوند بزرگ از همان لحظة سرشتن گِل آدمی، میان همّت و خواست ایشان و فراگیری پیشه‌های نزدیک به هم، فرق گذاشته و برای هر کسی کاری را آسان کرده است؛ کاری که آن شخص را برای اشتغال به آن کار آفریده و قوای بدنی او را برای برپایی آن پیشه آماده ساخته است؛ مثلاً اگر کسی قرار است به دانش بپردازد یا برای اقامه دین گامی بردارد، قضا­و­قدر الهی برای او دلی روشن و خردی در­خور و طبع و خویی نرم و بدنی نرم نهاده تا صلاحیت آن کار را داشته باشد، یا کسی که برای امر دنیوی مانند کشاورزی و ساختمان‌سازی می‌پردازد، دلی سخت و خردی ستبر و طبعی تند و بدنی خشن قرار داده است تا متناسب کاری باشد که مقرّر شده انجام دهد. خداوند در هر دو گروه، هم جایگاه والا قرار داده و هم منزلتی پست. والایی آن است که شخص برای دستیابی و فراگیری علم و صناعت بسیار بکوشد تا مهارت به دست آورد و پیشه‌اش را دوست داشته باشد و به اندازة استطاعت و توانایی خود کسب رضای خدا را با تأدیة امانت در آن علوم و صنایع واجب شمرد. چون خداوند فرموده است: «رجالٌ لا تلهیهم تجارةٌ و لا بیعٌ عن ذکر الله»[22] (نور: 37).

۵. اصول آسمانی پیشهها

  باور به آسمانی ­بودن مبادی همة پیشه‌ها و حرفه‌ها از روزگاران کهن در میان ادیان رایج بوده است. در دینکرد هفتم از کتب دینی کیش مزدیسنی آمده است که نخستین آفریدگان اهورمزدا مشی و مشیانی[23]، با الهام ایزدی به­سوی بافتن پارچه رفتند و پیشه‌های نخستین شبانی و آهنگری و درودگری و کشاورزی را آموختند و به فرزندان خویش آموزاندند. به این ترتیب بود که پیشه‌ها در جهان گسترش یافت[24] (دینکرد هفتم، مقدمه: 200).

  در کیش یهود نیز این امر به­صراحت در عهد عتیق سفر پیدایش و سفر خروج ذکر شده است. در قرآن­ کریم نیز در آیات سورة هود آیة 37 و سورة مؤمنون آیة 27 ، داستان ساخت کشتی به­دست حضرت ­نوح (ع)، بسیار موجز و بدون جزئیات ذکر شده است. اما نکتة مهم این است که در اینجا نیز خداوند ساخت کشتی را با وحی و دیدگان خود فرمان داده است «وَ أصنَعِ الفُلکَ بِأعیُنِنَا وَ وَحیِنا» (هود:31)، «فَأوحَینا إلَیهِ أنِ أصنَعِ الفُلکَ بّأعیُننا وَ وَحیِنا» (مؤمنون:27)، همچنین روایت حضرت ­داود (ع) «وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شَاکِرُونَ» (الانبیا:80) که به فرمان الهی آهن را در دستان او نرم کرد و با آن زره­هایی آراسته و به­اندازه می‌ساخت «وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ * أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» (سبا: 10 و 11)، یا در قصة حضرت ­سلیمان (ع) (نمل: 44) ساختن کاخ و آبگیری از بلور که باعث شگفتی میهمان او شد، یا در آیات 12 و 13 سورة سبا، به استفاده از مس برای ساختن اشیا توسط پریانی که در خدمت او بودند و برای او هر­چه می‌خواست از پرستشگاه‌ها و تندیس­ها و کاسه‌هایی چون حوض و دیگ‌های محکم می‌ساختند «یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَ تَمَاثِیلَ وَ جِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ» (سبا: 13) و همانند این آیات، شاهد انتساب صناعت به پیامبران با وحی و الهام الهی و تسخیر در عناصر و موضوعات صناعات هستیم. به همین روش راغب اصفهانی نیز می‌گوید:

  «اصول صناعات و مکاسب علی­الاطلاق مأخوذ از وحی است و دلیل آنک نقص بنی‌آدم و احتیاج ایشان به یکدیگر ظاهر است و در جمیع احوال ناقص به کامل محتاج و استنباط اصول صناعات خالی نیست از آنک از یکدیگر عقباً علی عقبٍ الی ما لانهایة له بوده باشد و این معنی موجب و مقتضی ترتّب شیء باشد بر امور غیر­متناهی و آن محال است یا آنک منتهی شود به شخصی که ازو فراگرفته باشند و حق­تعالی تعلیم او یا به سماع از ملاء اعلی اعنی وحی یا الهام یا منام فرموده باشد و مقصود از اخذ اصول صناعات از وحی، همین معنی است و ارباب خرذ و حصافت[25] 23 را معلوم و مقرّر است که قوای عقاقیر[26] 24 و طبایع حیوانات از آن مسائل است کی به افهام بشری ادراک خواص آن ممکن نگردذ و متبحّران هر فنی و رؤسای هر صنعتی بدین قسم قائل و معترف‌اند. اهل نجوم را مدّعی آنک مبادی نجوم، مأخوذ از هرمس حکیم است و او آن است که به روح سوی [آسمان] عروج و ترقی کرد و بر کیفیّت حرکات فلک و ثوابت و سیّارات و سایر اجرام سماوی وقوف و اطّلاع یافت و قول فرقه­ای آنک هرمس ادریس علیه­السلام بوده است و همچنین اطبا را دعوی آنک مبادی علم طب به یکی از حکما انتها یافته و در معرفت خواص ادویه هم بذین معنی قایل. پس هر­یک از موجودات به فعلی خاص و امتناع عقل از توهّم امری که اصلح بود از آن موجود به نسبت با آن فعل دلیلی روشن است بر صدور آن از حکمت الهی و الله اعلم» (همان: باب هشتم).

۶. خرد و پیشه

  در بیشتر متون مقدّس سنتی می‌توان نسبت وثیق میان حکمت، خرد یا عقل را با صناعت و پیشه دید. در متن عهد عتیق، به­ویژه در سفر خروج، ḥokhmah یا حکمت[27] اصل صناعات و هنرها است. ناصر­خسرو در کتاب زادالمسافر، جهان را صنع صانع دانا می‌شمارد و انسان را که با خرد صناعات را پدید می­آورد، نزدیک‌ترین موجود به صانع عالم می‌داند، زیرا انسان تنها فاعلی است که از عقل بهره دارد و جوهر انسان عقل است:

  «و نیز دلیل بر آنکه مردم نزدیک‌تر چیزی است به صانع عالم، آن است که صنعت‌های او بر مقتضای عقل است و آثار حکمت اندر صنعت‌های او پیداست، همچنان ‌که اندر صنعت صانع عالم پیداست. و چو شرف صنع به حکمت است و حکمت اثر عقل است و صنع مر نفس راست و حکمت مر عقل را، این حال دلیل است بر آن که عقل از نفس برتر است و شرف نفس به عقل است... و نیز دلیل بر آنکه مردم از جوهرِ صانعِ عالم است، آن است که مردم از بهر پدید ­آوردن صنعت‌های خویش، دست‌افزارها سازد بر مقتضای حکمت، که آن دست­افزارها بر اختلاف صورت‌ها و فعل‌های خویش مر او را اندر حاصل­کردن مقصود او طاعت دارند...» (ناصر­خسرو، 1384: 164-165).

۷. اخلاق و پیشه

  خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب اخلاق ناصری موضوع صناعت و نسبت میان آن‌ها و اخلاق را مشخص کرده است. پس از وی جلال‌الدین دوانی در لوامع الاشراق و غیاث‌الدین منصور دشتکی در اخلاق منصوری نیز بر همین نهج رفته‌اند. از منظر خواجه نصیر، افعال و محاسن افعال انسانی یا طبعی است که «مقتضای عقول اهل بصارت و تجارب اهل کیاست بود و به اختلاف ادوار و تقلّب سیر و آثار مختلف و متبدّل نشود و آن اقسام حکمت عملی است» و یا وضعی است که توسط کس یا کسانی وضع شده و دو گروه است: «اگر سبب وضع اتفاق رای جماعتی بود بر آن»، آن را آداب و رسوم، و «اگر سبب اقتضای رای بزرگی بود مانند پیغمبری یا امامی» آن را نوامیس الهی گویند. از نظر وی حکمت عملی شامل «تهذیب اخلاق»، «تدبیر منزل» و «سیاست مُدُن» است. حکمت عملی در واقع «دانستن مصالح حرکات ارادی و افعال صناعی نوع انسانی» است بر وجهی که مؤدّی به نظام احوال معاش و معاد ایشان باشد و مقتضی رسیدن به کمالی که به­سوی آن متوجه‌اند. (طوسی، 1373: 40) انسان به قوّة عقل از دیگر موجودات متمایز می‌شود. اگر این عقل متوجه حقایق موجودات و انواع معقولات باشد، عقل نظری و اگر متوجه تشخیص میان خوب و بد کارها و تنظیم امور معاش باشد، عقل عملی است. (همان: 57) موجودات عالم در سلسله­مراتبی هستی دارند و نهایتِ مراتب حیوانی بدایت مرتبة انسانی است. اگر انسان بر مقتضای طبیعت حیوانی‌اش عمل کند، در شمار آن‌ها است و اگر به­اقتضای عقل و فکر عمل کند، فضایل انسانی او بارز و شرف او در میان موجودات آشکار می­شود (همان: 63 ـ 62).

  کمال قوای علمی انسان شوق به دریافت آگاهی‌ها و رسیدن به دانش و یافتن حقایق عالم است و نفس او را به مقام اطمینان می‌رساند. کمال قوای عملی نیز حصول اخلاق حسنه در درون انسان و سپس تدبیر امور منزل و مدینه در بیرون وجود او است (همان: 70). کمال نخستین به­مثابه صورت است و کمال ثانوی به­منزلة ماده. چنان­که صورت بی ماده و ماده بی صورت، ثبات و ثبوت ندارد، علم بی عمل نیز ضایع می‌شود و عمل بدون علم هم محال است. خواجه با نقل­قولی از ارسطو در کتاب اخلاق، نسبت میان علم و عمل را مؤکد می‌دارد: «اول فکر آخر عمل بود، و آخر فکر اول عمل» (همان). در همة صناعات همین­ گونه است؛ مثلاً نجار تا نخست فایدة تخت را تصور نکند، فکر او را به چگونگی عمل مشغول نخواهد داشت و تا چگونگی عمل را کاملاً در خیال خود تصور نکند، نمی‌تواند عمل را آغاز کند، و تا عمل به پایان نرسد، فایدة تخت که فکر نخستین بود، صورت نمی‌یابد. برای همین است که تا عاقل تصور خیر و سعادت، که نتیجة کمال نفس است، نکند اندیشة تحصیل کمال به اندیشه‌اش خطور نمی‌کند؛ و تا آن تحصیل تحقق نیابد، خیر و سعادتی هم نصیب او نمی‌شود (همان: 80).

مبادی انواع حرکت که مقتضی توجه به انواع کمالات باشد، دو چیز است: طبیعت یا صناعت. حرکت طبیعی همانند حرکت نطفه در مراتب تغییرات مترتب و استحالات متنوع تا آنگاه که به کمال حیوانی برسد؛ حرکت صناعی مانند تحریک چوب به­وسیلة ادوات و آلات تا وقتی که به کمال یک تخت برسد و طبیعت بر صناعت مقدم است هم در وجود و هم در رتبت، چه صدور او از حکمت الهی محض است و صدور صناعت از محاولات و ارادات انسانی به استمداد و اشتراک امور طبیعی. پس طبیعت به­منزلت معلم و استاد است و صناعت به­مثابت متعلم و تلمیذ (همان: 149).

  چون کمال هر چیزی در تَشَبُّه آن به مبدأ خودش است، پس کمال صناعت در تشبّه به طبیعت است. خواجه نصیر در اینجا از واژه تشّبه استفاده می‌کند نه تقلید و واژة مشابه دیگر. وی تشّبه را این­گونه توضیح می‌دهد: «تشبّه او به طبیعت چنان باشد که در تقدیم و تأخیر اسباب، و وضع هر­ چیزی به­جای خویش، و تدریج و ترتیب نگاه­داشتن به طبیعت اقتدا کنند، تا کمالی که قدرت الهی طبیعت را به­طریق تسخیر متوجه آن گردانیده است از صناعت بر وجه تدبیر حاصل آید» (همان).

در واقع، همان نظریة سنتی که معتقد است در صناعت باید بر همان گونه‌ای عمل کرد که طبیعت عمل می‌کند. یعنی تشبّه به عمل طبیعت و اقتدای بدان، نه تقلید از ظاهر طبیعت![28] زیرا منشأ صناعت فکر است برای همین خواجه در ادامه می‌افزاید: «معذلک فضیلتی که مستلزم صناعت بود، و آن حصول کمال باشد بر حسب ارادت و مشیّت، با آن کمال مقارن افتد» (همان: 150).

  «بباید دانست که هیچ­کس بر فضیلت مفطور نباشد، چنان­که هیچ آفریده را نجّار یا کاتب یا صانع نیافرینند، و ما گفتیم که فضیلت از امور صناعی است، اما بسیار بود که کسی را از روی خلقت قبول فضیلتی آسان‌تر بود و شرایط استعداد درو بیشتر، و همچنان که طالب کتابت یا طالب نجارت را ممارست آن حرفت می‌باید کرد تا هیئتی در طبیعت او را راسخ شود که مبدأ صدور آن فعل باشد ازو بر وجه مصلحت، آنگاه او را از جهت اعتبار آن ملکه صانع خوانند و بدان حرفت نسبت دهند، همچنین طالب فضیلت را بر افعالی که آن فضیلت اقتضاء کند اقدام می‌باید نمود، تا هیئت و ملکه‌ای در نفس او پدید آید که اقتدار او بر اصدار آن افعال بر وجه اکمل به­سهولت بود، و آنگاه به سِمَت آن فضیلت موصوف باشد» (همان: 152).

از نظر خواجه نصیر صناعات سه نوع است: شریف، خسیس، و متوسط.

  «امّا صناعات شریفه صناعت‌هایی بود که از حیّز نفس باشد نه از حیّز بدن، و آن را صناعات احرار[29] و ارباب مروّت خوانند، و اکثر آن در سه صنف داخل باشد: اوّل آنچه تعلق به جوهر عقل دارد، مانند صحّت رای و صواب مشورت و حسن تدبیر، و این صناعت وُزَرا بود؛ دوم آنچه تعلق به ادب و فضل دارد، مانند کتابت و بلاغت و نجوم و طب و استیفا و مساحت، و این صناعت اُدَبا و فُضَلا بود؛ سیم آنچه تعلّق به قوّت و شجاعت دارد، مانند سواری و سپاهی‌گری و ضبط ثُغور و دفع اَعدا، و این صناعت فُروسیّت بود. امّا صناعات خسیسه هم سه نوع بود: یکی آنچه منافی مصلحت عموم مردم بُوَد، مانند احتکار و سحر، و این صناعت مفسدان بود؛ و دوم آنچه منافی فضیلتی از فضائل باشد، مانند مسخرگی و مطربی و مُقامری[30]، و این صناعت سُفَها بود؛ و سیم آنچه مقتضی نفرت طبع بود، مانند حجّامی و دبّاغی و کنّاسی، و این صناعت فرومایگان بود. و به حکم آن که احکام طبع را به نزدیک عقل قبولی نبود صنف آخر از این اصناف در عقل قبیح نباشد، و باید که از جهت ضرورت جمعی بدان قیام نمایند و دو صنف اول قبیح بود و از آن منع کنند. و صناعات متوسّط دیگر انواع مکاسب و اصناف حرفت‌ها بود، و بعضی از آن ضروری بود مانند زراعت، و بعضی غیرضروری مانند صیاغت، و همچنین بعضی بسیط بود مانند دروگری و آهنگری، و بعضی مرکّب بود مانند ترازوگری و کاردگری» (همان: 212 ـ 211).

  وی معتقد است که هر­کس که به صناعتی پرداخت، باید در آن صناعت به­دنبال تقدّم و کمال باشد و برای مردم بهترین چیزها و نیکوترین زینت‌ها، روزی گشاده و فراخ است. بهترین اسباب کسب روزی، صناعتی است که مشتمل بر عدالت، عفّت و پاک­دامنی و مروّت و جوانمردی باشد (همان: 213 ـ 212).

  «و باید که در هر فنی بر استیفای آنچه تعلق بدان فن دارد، از جوامع علوم و آداب تحریض کنند، مانند آنکه چون به­مثل صناعت کتابت خواهد آموخت، بر تجوید خط و تهذیب نطق و حفظ رسایل و خطب و امثال و اشعار و مناقلات و محاورات و حکایات مُستَظرف و نوادر مُستَملَح و حساب دیوان و دیگر علوم ادبی تَوَفُّر نماید، و بر معرفت بعضی و اِعراض از باقی قناعت نکند، چه قصور همّت در اکتساب هنر شنیع‌ترین و تباه‌ترین خصال باشد» (همان: 228).

«در تعلیم­و­تربیت کودکان نیز باید توجه داشت که طبع کودک مناسب صناعتی باشد که او را بدان مکلف ساخته‌اند. چنانچه کودک استعداد و آمادگی و توانایی صناعتی را نداشته باشد باید او را به صناعات دیگر راهنمایی کنند. زیرا صناعات گسترة زیادی دارند. اگر نوآموز در صناعتی از خود توانایی و آمادگی نشان داد، باید با ملازمت به همان صناعت، تعلیم­و­تربیت او را ثبات بخشند و از اضطراب و تشتّت در آموزش بپرهیزند و تا در هر مرحله به فضیلتی دست نیافته، او را به مرحله بعدی نفرستند. همچنین در اثنای ممارست و مزاولت در هر فنّی، تمرین‌هایی که باعث شکوفایی استعداد و انگیزش علایق و موجب انبعاث نشاط، حدّت و تیزبینی و ذکا و هوشمندی او می‌گردد، به کار گیرند. پس از آموختن صناعتی از صناعات، نوآموز را تشویق کنند که با آن به کسب­و­کار بپردازد. زیرا این امر موجب دریافتن شیرینی کسب­و­کار و به­دنبال آن حرکت به­سوی غایت کمال در آن می‌شود. همچنین در این آموزش نباید از جنبة نظری صناعات غافل ماند» (همان).

  «و چون صناعتی از صناعات آموخته باشد او را به کسب و تعیّش بدان فرمایند، تا چون حلاوت اکتساب بیابد آن را به اقصی­الغایة برساند، و در ضبط دقایق آن فضل نظری استعمال کند، و نیز بر طلب معیشت و تکفّل امور آن قادر و ماهر شود، چه اکثر اولاد اغنیا که به ثروت مغرور باشند و از صناعات و آداب محروم مانند، بعد از انقلاب روزگار در مذلّت و درویشی افتند و محلّ رحمت و شماتت دوستان و دشمنان شوند (همان: 229).

  هنگامی که نوآموز توانست از محل صناعت خود کسب روزی کند، باید خرج او جدا گردد و مستقل شود. رسم پادشاهان پارسی این بوده که فرزندان خود را به­دست کسانی مورد وثوق می‌سپردند تا بتواند متکی­به­خود بار بیاید» (همان).

خواجه نصیر در تقسیم ارکان جامعه یا مدینة فاضله دقیقاً به روش فارابی عمل می‌کند و این بخش از مباحث او کاملاً و دقیقاً ترجمه از فصول منتزعه فارابی است.

  «ارکان مدینة فاضله پنج صنف باشند: اوّل جماعتی که به تدبیر مدینه موسوم باشند و ایشان اهل فضایل و حکمای کامل باشند که به قوّت تعقّل و آرای صائبه در امور عظام از ابنای نوع ممتاز باشند و معرفت حقایق موجودات، صناعت ایشان بود و ایشان را افاضل خوانند. و دوم جماعتی که عوام و فروتران را به مراتب کمال اضافی می‌رسانند، تا هر­که مستعد بود به مواعظ و نصایح ایشان از درجة خود ترقّی می‌کند و علوم کلام و فقه و خطابت و بلاغت و شعر و کتابت، صناعت ایشان بود و ایشان را ذوی­الالسنه خوانند. و سیم جماعتی که قوانین عدالت در میان اهل مدینه نگاه می‌دارند، و در اخذ و اعطا تقدیر واجب رعایت می‌کنند و بر تساوی و تکافی تحریض می‌دهند، و علوم حساب و استیفا و هندسه و طب و نجوم صناعت ایشان بود و ایشان را مقدّران خوانند. و چهارم جماعتی که به حفظ حریم و حمایت بیضة اهل مدینه موسوم باشند و ارباب مدن غیرفاضله را از ایشان منع می‌کنند، و در مقابلت و محافظت شرایط شجاع و حمیّت مرعی می‌دارند و ایشان را مجاهدان خوانند. و پنجم جماعتی که اقوات و ارزاق این اصناف ترتیب می‌سازند، چه از وجوه معاملات و صناعات و چه از وجوه جبایات خراج و غیر آن و ایشان را مالیان خوانند» (همان: 286 ـ 285).

۸. جوانمردی و پیشه

  قابوس­نامه­ اثر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار، از جمله نادر آثاری است که مؤلف آن سعی داشته دانش و تجربة خویش از زندگانی، هنرها و پیشه‌های گوناگون را در آن گرد آورد و در اختیار فرزندش بگذارد. این اثر در قالب یک اندرزنامه یا پندنامه در چهل­و­چهار باب آیین مترتب بر هر پیشه و صناعتی را تبیین می‌کند. وی به­صراحت می‌گوید: «غرضِ پیشه نه دکانداری است، هر کاری که مردم کند و بر دست گیرد آن چون پیشه است، باید که آن کار را نیک بدانی ورزیدن تا از آن بر تُوانی خوردن» (قابوس‌نامه، 1378: 157). وی تصور عمومی را از پیشه می‌زداید و با شرح مختصری معنای عام پیشه را توضیح می‌دهد. هر پیشه‌ای بر نظامی استوار است و پیشه‌ها بسیارند و عنصرالمعالی توضیح همة پیشه‌ها را از حدّ کتاب و توان خود فراتر می‌داند؛ لیکن از نظر او پیشه‌ها با هر توصیفی از سه وجه بیرون نیست: «یا علمی است که تعلق به پیشه دارد، یا پیشه است که تعلق به علم دارد، یا خود پیشه است نص به سرِ خویش». تشریح این تقسیم می‌افزاید:

  «اما علمی که تعلق به پیشه دارد چون طبیبی و منجمی و مهندسی و مسّاحی و شاعری و مانند این، و پیشه‌ای که تعلق به علم دارد چون خنیاگری و بیطاری و بنایی و کاریزکنی و مانند این، و این هر یکی را سامانی است که که اگر تو رسم و سامانِ این ندانی اگر چه استاد کسی باشی، در آن باب چون اسیری باشی. پیشه‌های نص خود معروف است، به شرح حاجت نیوفتد و لکن من چندان که صورت بندد بگویم و سامان هر­یک به تو نمایم از آنچه از دو بیرون نبود: یا خود ترا بدین دانش نیاز افتد از اتفاقِ روزگار و حوادث‌های [!] زمانه، باری به­وقت نیاز از اسرار هر یکی آگاه باشی. پس اگر نیازت نباشد و همچنین مهتر باشی که هستی، مهتران را هم علم پیشه‌ها دانستن لابدّ است» (همان: 158 ـ 157).

  هر­چند وی بازرگانی را صناعت مطلق نمی‌داند، اما رسوم آن را مطابق رسوم پیشه‌وران دانسته است (همان: 166) و از قول صاحبان این پیشه می‌گوید: «اصل بازرگانی تصرّف است و مُروّت، تصرّف مال نگاه دارد و مروّت جاه» (همان: 167). در باب بیست­و­سوم به باور رایج میان هندوان اشاره می‌کند که هیچ طبقه‌ای به خود اجازه تجاوز از حدود حاکم بر آن طبقه نمی‌دهد:

  «اما اجناس هندو، نه چون اجناس دیگر قوم باشند از آنچه همه خلق با یکدیگر آمیخته‌اند مگر هندوان، از روزگار آدم عادتِ ایشان چنان است که هیچ پیشه‌ور جز با یکدیگر پیوند نکنند چنان­که: بقّالان دختر به بقّالان دهند و خواهند و قصّابان به قصّابان و خبّازان به خبّازان و سپاهی به سپاهی و برهمن به برهمن. پس درجه هر جنسی از ایشان طبعی دیگر دارند و من شرح هر­یک نتوانم کرد» (همان: 116).

  در باب بیست­و­هفتم تحت­عنوان «در حق فرزند و حق‌شناختن»، حق پدری را آموختن فضل و هنر به فرزند می‌داند زیرا هر فضل و هنری روزی به کار می‌آید، پس نباید در این امر کوتاهی کرد. هر ­کسی از آغاز زاده­شدن سرشتی دارد که با او است و چون بزرگ‌تر شود افعال و عادات او آشکارتر می‌شود و بدی و خوبی او نیز پدیدار می‌گردد.

  «ولکن تو فرهنگ و هنر را میراث خود گردان و به وی بگذار تا حق وی گزارده باشی که فرزندان مردمان خاصه را به از هنر و ادب و فرهنگ نیست و فرزندان عامه را میراث بِه از پیشه نیست، هر­چند پیشه نه کار کودکانِ محتشمان است، هنر دیگر است و پیشه دیگر. اما از روی حقیقت نزدیک من پیشه بزرگ‌ترین هنر است و اگر فرزندان مردمان خاصه صد پیشه دانند، چون به کسب نکنند همه هنر است و هنر یک روز به برآید» (همان: 125).

  در پی این بحث وی داستانی از گشتاسپ را نقل می‌کند که در قسطنطنیه گرفتار شد و هیچ­چیز نداشت و چون در کودکی در سرای پدر خویش با کار آهنگران و صناعت ایشان آشنایی یافته بود، به دکان آهنگری رفت و به کار مشغول شد و تا هنگام بازگشت به وطن از این طریق ارتزاق می‌کرد. پس از بازگشت خطاب به بزرگان و محتشمان گفت: «... فرزند خویش را صناعت­آموختن عیب مدارید که بسیار وقت باشد که ابوّت و شجاعت سود ندارد، هر دانشی که بدانی روزی به کار آید، و بعد از آن در عجم آن رسم درافتاد که هیچ محتشم نبود که صناعتی ندانستی هر­چند بدان حاجتش نبودی و آن به عادت کردند...»  (همان: 126). در باب چهل­و­سوم قابوسنامه، عنصرالمعالی به آیین دهقانی و سایر پیشه‌ها و چگونگی رعایت آداب جوانمردی در پیشه‌ها اشاره و در باب چهل­و­چهارم یا باب پایانی کتاب قابوسنامه، که تماماً به آیین جوانمردپیشگی اختصاص دارد و در واقع چونان پلی مباحث فتوت و آیین جوانمردی را به پیشه‌ها و صناعات متصل می‌کند.

  عنصرالمعالی می‌گوید سه چیز است که همه آدمیان به داشتن آن در شمار بندگان خاص الهی خواهند بود: خرد، راستی و مردمی. مایة دانش، کمال و شرف آدمی عقل است و هر­که به­دلیل عوایق و حجاب‌ها میان مراتب وجودی تن و نفس و عقل او مانعی یا انقطاعی ایجاد شود از تعادل خارج می‌شود و از فیض عقل بی‌بهره می‌ماند. به همین دلیل هرچند همة مردمان از خرد و راستی و مردمی بهره‌مند­ند، لیکن به­علت موانع و عوایق و انحرافات در میان ایشان تفاوت‌ها به وجود می‌آید. حکما در قالب الفاظ از مردمی و خرد صورتی ساختند که تنها جسد نیست بلکه آن صورت شامل تن و جان و حواس و معانی است اگر مردمی و انسانیت باشد و گفتند:

  «تن آن صورت جُوامردی است و جان وی راستی و حواسش دانش و معانیش صفا، پس صورت ببخشیدند بر خلق، گروهی را تن رسید و دیگر نه و گروهی را تن و جان و گروهی را تن و جان و حواس و گروهی را تن و جان و حواس و معانی. اما آن گروه که نصیب ایشان تن رسید، آن قوم عیاران و سپاهیان و بازاریانند که مردمی ایشان را نام جوانمردی نهادند. و آن گروه که ایشان را تن و جان رسید خداوند معرفت ظاهرند و فقرای تصوف که مردمی ایشان را معرفت و ورع نام نهادند. و آن گروه که ایشان را تن و جان و حواس رسید حکما و انبیا و اصفیااند که مردمی ایشان را دانش و فزونی نهادند. و آن گروه که ایشان را تن و جان و حواس و معانی رسید روحانیان‌اند و از جمع آدمیان پیغامبران‌اند» (همان: 246 ـ 245).

  «اصل جوانمردی سه چیز است: نخست هر­چه گوید بکند و دیگر آنکه خلاف راستی نگوید و سوم آنکه شکیبا باشد. جوانمردی عیّاران به دلیری، مردانگی، شکیبایی در هر کاری، عمل­کردن به وعده‌ها، پاک­دامنی و پاک­دلی و ترجیح سود دیگران بر زیان خود، ترحم بر اسیران، یاری بیچارگان، بازداشتن بدی بدکاران از نیکان، راست‌شنوی و راست‌گویی، انصاف، حرمت نان­و­نمک نگاه­ داری، امتناع از پاسخ نیکی به بدی، پرهیز از شهوت، و بلا به­جان­خریدن. در میان سپاهیان جوانمردی، کامل‌تر از عیاران است و باید کرم، مهمان‌داری، سخا، و پاک‌جامگی، و داشتن جنگ‌افزار کامل و افزون بر آن زبان­دوستی، خویشتن­دوستی، و خدومی، و تواضع که در میان سپاهیان فضیلت است و در میان عیاران عیب. در میان بازاریان و پیشه‌وران نیز جوانمردی همانند یکدیگر است» (همان: 249 - 243).

  «پس اگر پیشه‌ور باشی از پیشه‌وران بازار از هر پیشه‌ای که باشی زودکار و استوده‌کار باش تا حریفانت بسیار باشند و به­وقت کار، کار به از آن کن که هم‌پیشگان تو کنند. و به کم­مایه سود قناعت کن تا به ­یک­ بار ده یازده کنی، دو بار ده نیم توان کردن، پس حریف را مگریزان به مکاس و لجاجِ بسیار تا در پیشه‌وری مرزوق باشی و مردم بیشتر ستد و داد با تو کنند، تا چیزی همی‌فروشی با خریدار به دوست و به جانِ برادر و بار خدای گفتن و تواضع­ نمودن تقصیر مکن تا از تلطف تو خریدار از مکاس کردن شرم دارد و مقصودت حاصل شود و چون چنین کنی بسیار حریف باشی و ناچاره محسود دیگر پیشه‌وران باش و در بازار مشهورتر و معروف‌تر هم­پیشگان باشی. اما عادت کن راست ­گفتن و از بخل پرهیز کن و لکن تصرف را کار بند و بر فرودترِ خود ببخشای و بدان کس که برتر از تو باشد نیازمند باش و زبون‌گیر مباش و با زنان و کودکان در معامله فزونی مجوی و از غریبان بیشی مخواه، شرمگینی را که بسیار مکاس نه باشد یاری کن و مستحق و نیکو دار و با پادشاه خویش راستی کن و لکن به خدمت پادشاه حریص مباش. و با هنبازان خیانت مکن به هر صناعتی که کنی بد و مزوّر مکن، از بهر کارشناس و ناکارشناس کار یکسان کن، تقی باش و اگر دستگاهت باشد قرض ­دادن به غنیمت شناس و سوگند به دروغ مخور و زنا مکن و سخت معاملت باش و اگر بر درویشی اوامی داری چون دانی که بی­طاقت است، تقاضای پیوسته مکن و درشت­تقاضا مباش، نیک­دل باش تا نیک­پی باشی و ایزد­تعالی بر ستد و داد تو برکت کند. و هر پیشه‌وری که بر این جمله باشد که یاد کردم، جُوانمردترین همه پیشه‌وران بود و هر قومی را در آن صناعت که باشند در جوانمردی طریقی است» (همان: 242 - 241).

  از نظر او جوانمردی در میان عرفا و علما بیش از گروه‌هایی است که در بالا از ایشان یاد کرد و جوانمردی در مرتبة پیامبران کامل‌ترین مرتبة جوا‌نمردی است زیرا: «تمام‌ترِ جوانمردی آن بود که او را تمامی دانش بود و آن پیغمبری بود و تمام‌تر پیغامبری آن بود که روحانی بود زیرا که در درجة آدمی، برتر از پیغامبری منزلت نیست. پس آن گروه که ایشان را از صورت مردمی تن و جان و حواس و معانی رسید جز پیغامبران نباشند...» (همان: 259).

۹. فرهنگ جوانمردی و حقیقت آن

  شاید دقیق‌ترین تعاریف از جوانمردی را کمال‌الدین عبدالرزاق کاشانی در کتاب تحفة الاخوان فی خصایص الفتیان به دست داده باشد. «بدان که فتوت عبارت است از ظهور نور فطرت و استیلاء آن بر ظلمت نشأت، تا تمامت فضایل در نفس ظاهر شود و رذایل منتفی گردد» (کاشانی، 1380: 469). سرشت حقیقی انسان عقل است. به­عبارت بهتر، نوری که بر فطرت آدمی می‌تابد نور عقل و فرّه خرد است. این نور چنانچه بر ظلمت نشئة گیتی و نشئة نفس بتابد، همة فضیلت‌ها و والایی‌ها در روان آدمی آشکار می‌شود و همة رذایل و پستی‌ها از میان می‌رود. مرحلة نخست مروّت یا انسانیت است.

  چه فطرت انسانی هرگاه که از آفات و عوارض و دواعی نفسانی سلامت یابد و از حجب غواشی طبیعی و قیود علایق جسمانی رهایی پذیرد، صافی و منور گردد، و مستعد و مشتاق کمال شود و از مقاصد دنی و مطالب خسیس استنکاف نماید. و از رذائل اوصاف و ذمایم اخلاق اعراض لازم شمرد و از حقاء حطام دنیوی و ملابس قوای غضبی و شهوی کناره گیرد و به همت عالی از امور فانی ترقی کند و سوی معالی و مکارم متوجه شود و بر اظهار آنچه در طبع اوست از فضایل و کمالات، حریص و مشعوف گردد. و این حال را مروّت خوانند (همان).

  زیرا سرشت آدمی اگر از خواهش‌ها و آفت‌ها و بیماری‌های نفسانی رهایی پذیرد و از پرده‌های تاریک طبیعت مادّی و غل­و­زنجیر خواهش‌های بدنی آزاد شود، روشن و پرفروغ می‌شود و آمادگی می‌یابد تا کمالات را بخواهد و از خواهش‌های پست و هدف‌های پیش‌پا­افتاده روی­گردان شود. همچنین با رهایی سرشت حقیقی انسان از هوی­و­هوس نفس، آدمی از صفت رذالت، و اخلاق و خوی نکوهیده روی می­گرداند و می‌پرهیزد از اینکه شکم خود را با انباشتن خرد­و­ریزهای دنیوی به درد آورد و پرده‌های شهوت و غضب چشم او را کور کند. پس با علوّ همّت از چیزهای ناپایدار می‌گذرد و به­سوی امور متعالی و والا و خوی پسندیده روی می‌کند یا می‌کوشد که بتواند فضیلت‌ها و والایی‌ها را در هستی خود آشکار کند. این نخستین مرحله را «مروّت» یا انسانیت می‌خوانند. اما «فتوّت» و «جوانمردی» مرحله‌ای بالاتر است. «و چون مواظبت بر این امور به­غایت رسد، تا کسر سورت نفس و قهر قوّت و شرّت او و قمع ثبات و نزوات او ملکه گرداند و بر صفا و اشراق و نورانیّت و لطافت خود ثابت ماند، تمامت انواع عفت و شجاعت در او راسخ شود و جمیع اصناف حکمت و عدالت بالفعل ازو ظاهر گردد، آن را فتوّت خوانند» (همان).

  به­عبارت ساده‌تر، اگر مواظبت و مراقبت بر مرحلة پیشین را به نهایت برساند تا همچنان انسانیت او پایدار بماند و هیبت و سطوت نفس را بشکند و نیروهای نفس را شکست دهد و بدی‌های آن را نابود گرداند و پایداری و ناپایداری آن را از ریشه برکند تا اینکه این حالت در او به ملکه و عادت مانا درآید و همچنان بر صفا و دریافت روشنایی خرد و فروغ و فره و نرم‌خویی پابرجا بماند، همة گونه‌های پاک­دامنی و دلیری در وجود او پایدار و استوار می‌شود و همة گونه‌های حکمت و عدالت در او فعلیت می‌یابد. این مرحله را فتوت یا جوانمردی می‌گویند. جوانمردی را از­این­روی جوانمردی می‌گویند زیرا که فطرت انسانی در جوانی جاویدان است و جوانی اوج توانایی‌های یک انسان است. «... سالک مادام که در قید هوای نفس و آرزوی طبع باشد، به­مثابة کودکی باشد نارسیده و چون از مرتبة نفس ترقی نموده به مقام دل رسد به­منزلة جوان باشد رسیده و چنانچه جوان را قّوت‌های صوری و کمالات بدنی حاصل است جوانمرد را نیز کمالات انسانی و قوت‌های معنوی حاصل بود...» (کاشفی سبزواری، 1350: 17).

  «پس «مروّت» سلامت و صفاء فطرت است و «فتوِّت» نوریّت و بهاء آن. و چنان­که مروّت مبنی و اساس فتوت است، فتوّت، مبنی و اساس «ولایت» باشد، هر­که مروّت ندارد، فتوّت او را محال تواند بود. و هر­که فتوّت ندارد هرگز به ولایت نرسد، چه مروّت نشانة اتصال بنده است به حق به واسطة صحت فطرت، و از این جهت امیرالمؤمنین علی علیه­السلام فرمود: أقیلوا ذَوِی المُرؤاتِ عَثَراتهُم، فَما یَعثُرُ منهم عاثِرٌ الاّ و یَدَهُ بِیَدِ الله یَرفعُهُ. یعنی از خطاهای اصحاب مروت درگذرید که هیچ صاحب مروت بسر در نیاید الّا دستش به ­دست حق­تعالی باشد و در حال ادبار، دست او گیرد» (کاشانی، 1380: 470).

  مروّت، فتوّت و ولایت سه مرحله رشد معنوی یک انسان است. هر­کدام از مراحل پایه و اساس مرحلة بعدی است. روندی از یک تکامل تا رسیدن به نهایت آن یعنی ولایت. در مرتبه ولایت، چون شخص به نهایت کمال رسیده ــ به اعتبار سخنان خواجه­نصیر طوسی ــ می‌تواند غیر خود را نیز به کمال برساند. به همین دلیل کاشانی فتوّت را بهاء و فَرِه انسانیّت برشمرد.

  «و مدار مروّت «عفاف» است، چون عفاف تمام شد، مروّت تمام باشد. و فتوّت، نشانة قرب حق است و نه هر­که با حق پیوندی دارد از مقرّبان باشد، چنان­که دربستگان و پیوستگان سلطان، نه همه از نزدیکان باشند پس نه هر صاحب مروّتی، صاحب فتوّت باشد» (همان).

  عفاف به­معنای پاک­دامنی است. به­عبارت بهتر، پاک­داشتن دامن نفس از تمامی آنچه آن را می‌آلاید و به پستی می‌کشد. محور اصلی انسانیّت پاک‌دامنی است لیکن با حصول به آن، الزاماً به فتوّت نمی‌توان رسید. زیرا مدار فتوّت شجاعت است و شجاعت در کمال خود چیزی جز حصول یقین نیست. چون انسان شکّاک همیشه ترسان است. برای همین خداوند اصحاب کهف را به شجاعت وصف کرد زیرا به یقین کامل رسیده بودند.

  «و مدار فتوّت «شجاعت» است. چون شجاعت به کمال رسید، فتوّت تمام باشد. و کمال شجاعت نبود الّا به حصول یقین که موجب امن حقیقی است؛ چه شاکّ را جُبن و خوف لازم باشد و از این جهت حق­تعالی وصف ارباب فتوت به هدایت و امن ایمان کرد و فرمود: «إنهم فتیة آمنوا بربهم و زدنا هدیً و ربطنا علی قلوبهم إذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الهاً لقد قلنا اذا شططاً» یعنی: ایشان‌اند جوانمردانی که به مقتضاء صفاء استعداد ازلی و فطرت اولی و نور هدایت اصلی ـ که لازم صحت فطرت است ـ ایمان آوردند و ما توفیق طلب یقین و تأیید نور ایقان، هدایت ایشان بیفزودیم و به امن حقیقی ـ که مستفاد است از نور یقین ـ تقویت و تشجیع دل‌های ایشان کردیم تا بر اظهار کلمة توحید، نزد جباران وقت خویش جرئت و جسارت یافتند و به مردی و شجاعت در حضور ایشان مبالات نکردند و گفتند «ربّنا ربّ السموات و الارض» و بر مفارقت اوطان و اخوان و مهاجرت اسباب نعیم و لذّات جسیم مصابرت نمودند و تحمل مشاقّ و شدائد سفر بر راحت حضر اختیار کردند» (همان).

  ولایت نهایت کمال در طریق جوانمردی است. این نهایت کمال، کمال در عقل و فضایل انسانی است. مقامی والا که هر ­کسی را شایستگی وصول بدان نیست. زیرا مقام ولایت، مقام فنای فی الله و استغراق در عین احدیت و رسیدن به نهایت معرفت است. نهایتی که خود سرآغاز محبت است. همان­ گونه که سهروردی در رساله فی حقیقة العشق گفته نهایت معرفت محبت است و نهایت محبت عشق. یعنی عشق غایت­الغایات معرفت است. نک: (سهروردی، 1380: 286).

  اما «ولایت» فناء بشریت و استغراق در عین احدیت و ظهور سلطان محبت و خلوص جوهر او از زنگار ثنویت، و تحقیق تفسیر این آیت ـ به اعتبار مرتبة ولایت ـ چنان باشد که  «آمنوا بربهم» عبارت از علم­الیقین بود بر سبیل مکاشفه «و زدناهم هدی» مرتبة عین­الیقین و مقام مشاهده، «و ربطنا علی قلوبهم» تقویت دل‌های ایشان به صبر و مجاهده و هجر مألوفات و لذات حسی در مقام حضور و مراقبه و ترک حظوظ و اوطار و قطع نظر از اغیار و امن از اهل آسمان و زمین تا مقام حق­الیقین و تشجیع ایشان بر مجادلت شیطان و مخالفت هوای نفس تا در حضرت جبار نفس اماره به اظهار توحید و تکرار آن قیام نماید و دعوت او را با عبادت صنم جسم و آله هوای نفس به انکار مقابله کنند و لذت فانی را بر پشت پای زنند و به ایعاد و تخویف او به موت و فوت التفات ننماید و از مقتضای اخلاص و توحید درنگذرند که «لن تدعوا من دونه الهاً لقد قلنا إذا شططا» یعنی اگر از حکم توحید اعراض کنیم و به غیر حق نگران شویم و نسبت تأثیر به ماعدای او جایز داریم، قولی دور از حق گفته باشیم، و از جادة صواب برگشته و از صراط مستقیم کرانه جسته و در ظلم و جور مبالغت نموده که «إن الشرک لظلم عظیم» (کاشانی، 1380: 472 -471).

  کاشانی با تفسیر آیة مذکور می‌گوید ایمان اصحاب کهف مرتبة علم­الیقین و مکاشفه، و افزودن بر هدایت ایشان، مرتبة عین­الیقین و مشاهده، و در نهایت پایداری و شکیبایی ایشان بر دشواری‌ها مرتبة حق‌الیقین و وصول است.

چون مقرر شد که فتوت مبنی و اساس ولایت و مبدأ و قاعدة آن، پس هر­کجا ولایت ظاهر شود، فتوت کمال یافته؛ چه نهایت فتوت بدایت ولایت تواند بود، چنان­که نهایت مروّت، بدایت فتوّت است. از بهر آنک طریق ولایت، اخلاق و معاملات و احوال و مکاشفات و علوم و مشاهدات است و منتهی شود به فناء خلیقت در عین حقیقت. و طریق فتوت مجرد اخلاق و معاملات و منتهی شود به خلاص فطرت از قید جبلّت، و چون فطرت از شوائب نشأت خالص گشت، مقصود به حصول پیوست (همان).

 

۱۰. نتیجه­گیری

  مروری بر ادبیات بحث و تفسیر و تبیین یافته‌ها به­خوبی نشان می‌دهد که در اندیشه سنتی ایرانیان تعلیم­و­تربیت یا فرهنگ رایج در میان جوامع سنتی مبتنی بر کشف استعداد و تربیت عقلانی و اخلاقی طبق اهلیت است. فرهنگ شناختن خوی نیک و بد و چگونگی اکتساب خصایل نیک و پرهیز از خصایل بد است. داشتن استعداد و اهلیت خاص لازمة پرداختن به هر پیشه است. زیرا این نسبت نسبتی پنهان و بر مبنای هماهنگی آسمانی است. لیکن صرف داشتن این اهلیت و استعداد کافی نیست و باید با تربیت عقلانی و ممارست آن را فرا گرفت. تشخیص این اهلیت به عهده کسانی است که تربیت و هدایت فرهنگی جامعه را به عهده دارند. با توجه به وضعیت خاص پیشه‌ها در فرهنگ سنتی اصولی آسمانی بر آن‌ها حاکم است، لذا سر­سلسله هر پیشه، پیامبر یا فرستادهای آسمانی است. این باور به­طور شایع در اغلب فتوت‌نامه‌ها مذکور است. صناعت و پیشه بدون خرد و حکمت ممکن نیست و عقل و حکمت نیز تنها همین عقل جزئی نیست، بلکه عقل جزئی در اتصال به عقل کلی واجد توانایی ساختن و صناعت می‌شود. به همین دلیل حکمت نظری و حکمت عملی در کنار هم حکمت صناعی را محقق می‌کنند. همچنان که صورت بی ماده و ماده بی صورت ثبات و ثبوت ندارد، علم بی عمل نیز ضایع می‌شود و عمل بدون علم هم محال است. پس حکمت نظری مبنای حکمت عملی است و حکمت عملی که خود به دو شاخه اخلاق و صناعات تقسیم می‌شود، بدون حکمت نظری محال می‌نماید. در اخلاق شخص ابتدا به اکمال خویش می‌پردازد و سپس به اکمال غیر و در صناعت نیز ابتدا صانع به کمال می‌رسد و آنگاه مصنوع را به کمال لایق آن می‌رساند. صناعات بر اساس آنچه در فرهنگ سنتی رایج بود، از حیث نزدیکی به عقل و روح صناعات احرار یا همان خوانده می‌شد و آنچه به بدن نزدیک بود و کار بدنی را طلب می‌کرد، صناعت عام. به همین دلیل صناعات با معیارهایی دارای درجات و مراتبی بودند. هرچند تربیت خواص بیشتر به کسب فضایل و ادب منحصر بود، لیکن متفکران سنتی پرداختن به صناعات و پیشه‌ها را در هر مقامی لازم می‌شمردند. نظام تعلیم­و­تربیت یا فرهنگ پیشه‌ها مبتنی بر یک نظام تربیت اخلاقی منسجم بود که هدف نخستین آن تربیت انسان و تحکیم خلق­و­خوی انسانی در هر فرد و همراه ژرفا­بخشی به خرد و تعالی عقلانی بود که در نهایت به کمال لایق انسانی ختم می‌شد. این مراحل در میان اصحاب پیشه‌ها به آداب جوانمردی و فتوت معروف بود که شامل سه مرتبة مروت، فتوت و ولایت می‌شد. بدین ترتیب، هر فرد در مسیر اکمال خصایل انسانی تا رسیدن به کمال لایق او یا وصول به مقام انسان کامل قرار می‌گرفت.

 

 

[1] - cosmologic

[2]- عتاق: آزاد گردیدن (دهخدا، 1377، 10: 57451)

[3]- در متن اصلی به خطا: خود

[4]- خرد را دو گونه دیدم، مطبوع (در سرشت و چهر) و مسموع (شنیدنی)، خرد شنیدنی بدون خرد سرشتی سودی ندارد. همان گونه که اگر روشنیِ دیده نباشد، خورشید سودی ندارد.

[5] -pursīd dānāg ō mēnōg ī xrad kū xrad weh ayab hunar ayāb wehih? mēnōg ī xrad passox kard kū xrad kē-š wehīh nē abāg pad xrad nē dārišn ud hunar kē-š xrad nē abāg pad hunar nē dārišn

[6]- متنی است متعلق به ایران دوران ساسانی و ترجمة آن به پارسی میانه، در دوره اسلامی توسط ابن‌اسفندیار صورت گرفته است.

[7]- مهنه: خدمت ­کردن، زیرکی در خدمت و کار (دهخدا، 1377، 14: 21920)

-[8] بطش: سخت گرفتن (دهخدا، 1377، 4: 4866)

-[9] فطنت: زیرکی و دانایی (دهخدا، 1377، 11: 17181)

-[10] تقلّد: برگردن خود کاری گرفتن و پیروی و تعهد (دهخدا، 1377، 5: 6884)

[11]- تصدّی: سر به سوی کاری برداشتن (دهخدا، 1377، 5: 6769)

-[12] تکفّل: پایندانی­ کردن، کفالت ­کردن (دهخدا، 1377، 5: 6909)

[13]- تعاطی: به­دست­گرفتن، سپردن به یکدیگر و به ­همدیگر ­دادن (دهخدا، 1377، 5: 6794)

[14]- برگرفته از ابیات مثنوی مولانا جلال‌الدین بلخی رومی؛ هر کسی را بهر کاری ساختند/ میل آن را در دلش انداختند (نک: مثنوی مولوی، دفتر سوم، بیت 1618).

 

[15]- به قولی به لباس آن کار درآید. کنایه از خرقه یا کسوه‌ای است که اهل پیشه‌ها و حرفه‌ها در آیین‌های حاکم بر اصناف، به هنگام انجام بیعت معنوی از دست بزرگ و شیخ صنف می‌گیرند و به تن می‌کنند.

-[16] ما بخش کردیم میان ایشان روزی‌شان را در زندگی گیتی و برتری بخشیدیم جایگاه‌های گروهی از ایشان را بر گروهی دیگر.

-[17] هر چیزی بر سرشتش کار می‌کند.

-[18] «واجب است بر هر­کس کی ایزد­تعالی شغلی جهت او تقدیر و تقییض فرموده، که موجب حصول اقوات او شوذ، که بر وجه واجب و قدر لازم مراعات آن نمایذ» (کنوز الودیعه من رموز الذریعه، 10012 مجلس: فصل ششم).

[19]- لیّن: نرم (منتهی‌الارب)، سهل... مقابل خشن (دهخدا، 1377، 13: 19900)

[20]- قاسی: سخت، سخت‌دل، (ناظم‌الاطباء)، سخت و سیاه‌دل، (غیاث‌ا‌للغات)، سنگ‌دل (دهخدا، 1377، 11: 73381)

[21]- جاسی: نعت فاعلی از جسو، سخت، درشت، (منتهی‌الارب) (دهخدا، 1341، 7: 542)

 

[22]- مردانی‌اند که بازرگانی و داد­و­ستد به فراموشی نمی‌برد یاد خدای را از ایشان.

 

[23]- معادل آدم و حوّا در ادیان ابراهیمی

-[24] و به الهام (= nigēzišn) از ایزد مشی و مشیانی، پارچه‌بافی آموختند (متن: به­سوی پارچه‌بافی آمدند). و شبانی و آهنگری و درودگری و همه­گونه کشتکاری <و> کشاورزی <که>شان پیشه و صنعت نخستین <است>. و از ایشان به­سوی پیوندان (فرزندان) ایشان رفت. از طریق آموزش روش و گستردگی در جهان به «پیشه اندر پیشه» بسیار <بخش> شد».

بند چهاردهم ـ 1. پژوهشی در اساطیر (ص 206 ): و از آموزش ایزدان، آمدند نیز مشی و مشیانه به پارچه‌سازی و شبانی و آهنگری و کوزه­گری که همه­گونه ورزش (= پیشه و حرفه) [است و] واستریوشی پیشینیان و آنان را مهارت در صنعت برترین [بود] و رفت و [ادامه یافت] از ایشان با اندازه (= نمونه و آموزش) دادن به فرزندان و گسترش در جهان [پس] به شکل پیشه‌ها اندر پیشه (= انواع فرعی آن) [پیشه‌ها را] انبوهی [پدید آمد]. نیز (نک: سنجانا: 5 ترجمه)

2 «پیشه اندر پیشه» مشاغل جدا­شده از مشاغل اصلی را نشان می‌دهد. این­گونه واژه‌سازی در متن‌های پهلوی باز هم نمونه دارد بسنجید با «سرده اندر سرده» و «سردة با سردة اندر سرده» در گزیده‌های زادسپرم (نک: راشد محصل، محمدتقی 1366: 14).

 

 

[25]- حصافت: نیک‌اندیشی، نیک­رای بودن (آذرنوش، 1379: 125)؛ خردمندی، خرد استوار داشتن (معین، 3861 ، 1: 594).

-[26] عقاقیر: جمع عقّار، اسم جنس ادویه است (مخزن‌الادویه). هر گیاه که بدان تداوی کنند (دهخدا، 1377، 10: 59811).

 -[27] آگاه باش بَصَلْئیل بن اوری بن حور را از سبط یهودا به نام خوانده‌ام. و او را به روح خدا پر ساخته‌ام، و به حکمت و فهم و معرفت و هر هنری، برای اختراع مختَرَعات، تا در طلا و نقره و برنج کار کند. و برای تراشیدن سنگ و ترصیع آن و درودگری چوب، تا در هر صنعتی اشتغال نماید. و اینک من، اُهُولیاب بن اخیسامَک را از سبط­دان، انباز او ساخته‌ام، و در دل همة دانادلان حکمت بخشیده‌ام، تا آنچه را به تو امر فرموده‌ام، بسازند (سفر خروج، باب 31، آیات 1 تا 7).

See: https://www.encyclopedia.com/environment/encyclopedias-almanacs-transcripts-and-maps/hokhmah (6/10/2019)

 

-[28] «... قیاس شود با این گفتار افلوطین در اثولوجیا: «فالصناعة إنما تتشبه بالطبیعه، و الطبیعة تتشبه بالعقل. فإن قال قائل: فإن کانت الصناعة تتشبه بالطبیعة، فما دامت الصناعة دامت الطبیعة، لأنها تتشبه بالطبیعة فی أعمالها  قلنا له: إنه ینبغی أذن أن تدوم الطبیعة لأنها تتشبه فی أفاعیلها بأشیاء اُخری، أی بالعقلیة التی فوقها و أعلی منها. و نقول: إن الصناعة إذا أرادت أن تمّثل شیئاً لم تُلق بصرها علی المثال فقط و تشبه علمها به، لکنها ترقی إلی الطبیعة فتأخذ منها صفة المثالی، فیکون حینئذ علمها أحسن و أتقن. و ربما کان الشیء الذی ترید الصناعة أن تأخذ رسمه و صنعته  وجدته ناقصاً أو قبیحاً فتتمّمه و تحسّنه. و إنما کان یقوِّی الصناعة أن تفعل ذلک بما جعل فیها من الحسن و الجمال الفائق. فلذلک تقدر أن تحسِّن القبیح و تُتمّ الناقص علی نحو قبول العنصر الذی یقبل آثارها» (اثولوجیا، افلوطین عندالعرب، 1372: 58).

-[29] در واقع به­نحوی معادل است با ars libralis یا همان seven liberal arts که در فلسفة مدرسی مشهور است.

[30]- قماربازی

- ابن­اسفندیار. (1311). نامة تنسر هیربذان هیربذ اردشیر پاپکان به جشنسف شاه و شاهزادة پذشخوارگر، ترجمه از پهلوی به عربی ابن مقفّع، به سعی و اهتمام مجتبی مینوی. تهران: مطبعه مجلس.
- دهخدا، علی‌اکبر. (1377). لغتنامه. 15 جلد. تهران: مؤسسة لغت‌نامه دهخدا و انتشارات دانشگاه تهران.
- دینکرد هفتم. (1389). محمدتقی راشد محصل. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
- راغب اصفهانی، حسین بن محمد. (1069 ﻫ­.ق). الکنوز الودیعه. ترجمه ابن شمس‌الدین حسن ظافر، نسخه خطی شماره 2242. تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.
- راغب اصفهانی، حسین بن محمد. (ق 8 ﻫ.ق). الکنوز الودیعه. ترجمه ظافر ابن شمس‌الدین حسن، نسخه خطی شماره 10012 . تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.
- رسایل جوانمردان: مشتمل بر هفت فتوت­نامه. (1370). با تصحیحات و مقدمة مرتضی صراف و با مقدمه و خلاصة فرانسوی هانری کربن. تهران: انجمن ایرانشناسی فرانسه و شرکت انتشارات معین.
- سهروردی، شهاب‌الدین یحیی. (1380). مجموعه مصنفات شیخ اشراق. جلد سوم: مجموعه آثار فارسی، تصحیح و تحشیه و مقدمه سیدحسین نصر، با مقدمه و تحلیل هانری کربن. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
- طوسی، نصیرالدین. (1373). اخلاق ناصری. تصحیح و تنقیح مجتبی مینوی و علی‌رضا حیدری، چاپ پنجم. تهران: خوارزمی.
- قابوس بن وشمگیر بن زیار، عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر. (1387). قابوسنامه. به اهتمام و تصحیح غلام‌حسین یوسفی. تهران: علمی و فرهنگی.
- قبادیانی بلخی، ناصر­خسرو. (1384). زادالمسافر. شرح لغات و اصطلاحات سیداسماعیل عمادی حائری، تصحیح و تحقیق سیدمحمد عمادی حائری. تهران: میراث مکتوب.
- کاشانی، کمال‌الدین عبدالرزاق. (1380). مجموعه رسائل و مصنفات. مقدمه، تصحیح و تعلیق مجید عالم‌زاده. تهران: میراث مکتوب.
- کربن، هانری. (1363). آیین جوانمردی. ترجمة احسان نراقی، به­همراه نظریات سایر محققان. تهران: نشر نو.
- مرقی کاشانی، افضل‌الدین محمد. (1366). مصنفات. به تصحیح مجتبی مینوی و یحیی مهدوی، چاپ دوم. تهران: خوارزمی.
- واعظ کاشفی سبزواری، حسین. (1350). فتوتنامة سلطانی. با مقدمة محمد­جعفر محجوب. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.