شناسنامه علمی شماره
نویسندگان
1 دانشجوی دکترای پژوهش هنر تربیت مدرس
2 دانشیار دانشگاه تهران
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Through a critical viewpoint, this paper analyzes the discourse prevailing in the book Dramatic Literature in Iran (Vol.1), written by Jamshid Malekpour, which is one of the academic textbooks for studying theatre in Iran. In his book, Malekpour provides a general description of the status of theatre in Iran during the Qajar era and considers the theatre in that era a phenomenon classifiable under the project of modernity and as an act of intellectualism. In our analysis the historical text is not regarded as something belonging to the past but as a discourse regarding the past, analyzed here through applying the method of critical discourse analysis.
The critical discourse analysis as the theoretical framework of this paper is based on Michel Foucault’s discourse/power ideas as well as Edward Said’s orientalism (studying the East based on the criteria of the West) and the authors have combined this theoretical framework with Fairclough’s method of analysis which aims to reveal the naturalization of the hidden ideologies in the text.
Reading Malekpour’s book with such premises manifests the hegemony of the Western criteria in the author’s discourse in the process of studying Iranian theatre which corresponds to the intellectual discourse of the literati, intelligentsia and theatre practitioners in Qajar era. In the other words, studying the traditional Iranian theatre with the standards of the Western theatre in the book has eventually resulted in reproducing Iranian theatre as the “other” of the Western theatre.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
تاریخ و مطالعات تاریخی، بهویژه پس از قرن نوزدهم، یکی از حوزههای مهم علوم انسانی است که در تعیین جایگاه قومیتها و ملتها نزد خود و سایرین همواره موردتوجه بوده است و در این راستا دیدگاههای هستیشناسانۀ تاریخی که همواره میان دو قطب عینیتگرایی و ذهنیتگرایی در نوسان بودهاند، سامانی متناسب با خود به این متون بخشیدهاند.
دیدگاههای عینیتگرایانه، تاریخ را همان گذشته میداند و تاریخنگاری را وسیلهای کارآمد برای انتقال تصویر رویدادهای گذشته به حال تلقی میکند و در این راستـا ذهن تاریخنگار را آینهای میپندارد که قابلیت ارائۀ تصویری شفاف و عینی از گذشته را دارا است. بهزعم عینیتگرایان، شرط دستیابی به تاریخی گویا، کشف اسناد و شواهد باقیمانده از موضوع موردبررسی است. روش در چنین دیدگاهی تحتتأثیر روشهای علوم طبیعی است که با ذهنیّتی اثباتگرا بهدنبال کشف روابط علّی و معلولیِ عینی در رخدادهای گذشته است. در چنین روشی، تاریخنگار «تماشاگر» گذشته تلقی میشود (نک: اتکینسون در نوذری، 1387: 23-37).
در مقابل، دیدگاههای ذهنیتگرا تاریخ را بازتاب ذهن آدمی (تاریخنگار) از گذشته میدانند و وقایع گذشته را بهخودیخود فاقد معنا فرض کرده و معتقدند این مورخ است که حوادث و پدیدههای گذشته را فهم کرده و سپس معنادار میکند؛ در نتیجه تاریخ در چنین رویکردی بهمعنی فهم حوادث گذشته در پرتو خرد امروزِ مورخ است و در همین راستا مورخ «بازیگر» تاریخ بهحساب میآید (نک: همان). دیدگاه فوق البته با تغییراتی در روش، در قرن بیستم، تحتتأثیر آرای متفکران پساساختگرا و تاریخگرایی نو[1] بسط و انکشاف یافت و با تأکید بر عدم امکان انطباقِ زمان گذشته و حال، بر این نکته تأکید کرد که تاریخ همان گذشته نیست و از آنجا که همواره تاریخ را برای کسی مینویسند، بهنظر میرسد تاریخ هرگز بیغرض نگاشته نمیشود و طبیعتاً همواره دارای رنگوبویی ایدئولوژیک است. در نتیجه منطق تاریخ نه منطق کشف گذشته که منطق ساخت آن است. به این ترتیب، گذشته و تاریخ با هم پیوندی یکبهیک ندارند، بلکه دو جریان مستقل از یکدیگرند؛ چراکه رویههای متفاوت میتوانند یک پدیدۀ واحد در گذشته را از مناظر مختلف با تفاسیر متعدد ارائه دهند. بنابراین نگاه تاریخ، گفتمانی دربارۀ گذشته است و گفتمانهای متعدد توان تولید تاریخهای متنوع را در خود دارند. بهعبارت دیگر، میتوان گفت که تاریخ، گفتمانی است که گذشته را به تسخیر خود درمیآورد و همین ویژگی تسخیرپذیری گذشته توسط گفتمان حاکم بر ذهن مورخ است که تولید چندینبارۀ تاریخ را امکانپذیر میسازد. تاریخگرایان نو معتقدند که تاریخ کاملاً ارجاعی نبوده، بلکه کمابیش بهوسیلۀ مورخ بنا میشود (آرنولد در پین، 1382: 211).
کاربرد کلمۀ تئاتر، بهمفهوم غربیاش، در ایران تقریباً سابقهای صدوپنجاهساله دارد و خود بهعنوان پدیدهای ذیل گفتمان تجددخواهی ایرانیان شناخته شده است. در این راستا، تاریخنگاری تئاتر ایران بهعنوان نهاد اجتماعی جدید نیز تحتتسلط این گفتمان نوشته شده و شکل و شمایل ویژهای یافته است. جالب اینکه حتی خوانش نمایش سنتی ایرانی نیز از آن برکنار نبوده است؛ در واقع نمایش سنتی ایرانی نیز در سایه گفتمان مذکور قرار گرفته است که هدف از نگارش این مقاله بررسی همین امر است.
برای بررسی ادعای فوق از روش تحلیل انتقادی گفتمان[2] نورمن فرکلاف[3] بهره میگیریم. هدف از این روش انتقادی کشف شکل ایدئولوژیک زبان است که در شکلی طبیعیشده خود را به دانش تبدیل میکند. روش فوق بسیار هماهنگ با نگاه تاریخنگاران پساساختگرایی است که در آثار خود به سهمِ درحاشیهماندگان تاریخهای رسمی توجه دارند و هر دوی این روشها مبتنی بر مفاهیم کلیدی مشترکی مانند گفتمان، دیگری، مطالعات پسااستعماری و مفهوم وابستهای بهنام شرقشناسی است که در چارچوب نظری متن به آنها خواهیم پرداخت.
بیان مسئله
آشنایی با تئاتر در ایران، بهمعنای غربیاش، ماحصل آشنایی روشنفکران دورۀ قاجار با این پدیده قلمداد شده است. ملکپور معتقد است: عبدالرحیم ابوطالب تبریزی معروف به طالبوف کتاب احمد یا سفینه طالبی را با روشی گفتگومحور و بهتأسی از کتاب امیل روسو[4]، نویسندۀ فرانسوی، نوشته است (همان:34-35). همچنین بهعقیده ملکپور، میرزا آقاخان کرمانی علاوه بر اینکه در رسالۀ تکوین تشریع به رسالۀ فن شعر ارسطو پرداخته، در بخش گفتگوی سوسمارالدوله و کلانتر در رسالۀ سه مکتوباش به گسترش نمایشنامهنویسی کمک کرده است (همان:47). سیاحانی چون شخصِ پادشاه[5]، تجار و دانشجویانی که در سفرنامههای خود چیزی دربارۀ تئاترهای دیدهشده نوشتهاند نیز بهعنوان بانیان آشناکردن ایرانیان با تئاتر شناخته شدهاند (نک. ملکپور، 1368: 54-122). همچنین ملکپور میگوید میرزامصطفی افشار که بهواسطۀ قتل گریبایدوف در ایران، بههمراه مسعودمیرزا برای عذرخواهی به دربار روسیه سفر کرد، تئاتر دید و دربارۀ آن نوشته و احتمالاً او اولین کسی است که واژه «طیاطر» را وارد زبان فارسی کرده است (همان:82). به این ترتیب نخستین آشناییهای ایرانیان با تئاتر در معنای غربی و تلاش برای نوشتن نمایشنامه و اجرای آن در دورۀ قاجار شکل گرفته است اما انتشار نخستین کتابِ تاریخ تئاتر ایران با عنوان بنیاد نمایش در ایران نوشتۀ ابوالقاسم جنتیعطایی (انتشارات صفیعلیشاه) تا سال 1333 به تأخیر افتاد. این کتاب مجموعهای بود از اطلاعات تاریخی دربارۀ نمایشهای سنتی ایرانی مانند تعزیه و تختحوضی، همچنین نخستین رهآوردهای تئاتری توسط آخوندزاده و دیگران، فهرست نمایشنامههای منتشرشده و چند نمایشنامۀ ایرانی که علیرغم ظرفیت کتاب مجالی برای بررسیاش وجود ندارد. تاریخ انتشار نخستین متن تاریخنگاری تئاتر ایران نشان میدهد که بهرغم سابقه و حضور صدوپنجـاهسالۀ تئاتر در ایران، بهدلایلی که خود میتواند موضوع پژوهشی دیگر باشد، پژوهش و تدوین تاریخ آن چندان موردتوجه قرار نگرفته و بسیاری از جنبـهها و دورههای مختلف آن مغفول مانده و در نتیجه تاریخ تئاتر ایران هرگز بهشکل مدون در نیامده است؛ اما متونی که جنبههای مختلف آن از قبیل تکنگاری دربارۀ چهرهها، افراد و جریانهای تأثیرگذار، نمایش و تئاتر در شهرهای مختلف و البته تئاتر در دورههای مختلف تاریخی را بررسی کرده باشند، کم نیستند و اشاره به آنها خود شکلی از کتابشناسی تاریخنگاری تئاتر خواهد بود که البته موضوع این مقاله نیست.
کتاب ادبیات نمایشی در ایران (1363) جمشید ملکپور، جزو اولین کتابهای منتشرشده بعد از انقلاب است. بهنظر میرسد که جا دارد پیش از واردشدن به مبحث موردنظر و تحلیل انتقادی گفتمان کتاب یادشده، در راستای مطالعات نظری مقاله، کتابهای دیگری را که به دورۀ تاریخی موردنظر نویسنده، یعنی دورۀ قاجار، پرداختهاند، نام ببریم: کوششهای نافرجام (1360) نوشته هیوا گوران؛ نمایشنامهنویسی در ایران (از آغاز تا 1320ه.ش.) نوشتۀ یعقوب آژند، انتشارات نی؛ سیری در تاریخ تئاتر ایران (1378) نوشتۀ مصطفی اسکویی؛ تیاتر قرن سیزدهم (1378) نوشتۀ حمید امجد؛ تئاتر، هویت و نمایش ملی (1383) نوشتۀ عباس جوانمرد؛ هنر نمایش در ایران تا سال 1357 (1386) نوشتۀ تاجبخش فنائیان؛ تئاترکراسی در عصر مشروطه (1285-1304) (1388) نوشتۀ کامران سپهران؛ زایش درام ایرانی (1391) نوشتۀ خشایار مصطفوی.
از میان کتابهای فوق، در دو بخش از چهار بخش کتاب تیاتر در قرن سیزدهم نوشتۀ امجد، به میرزافتحعلی آخوندزاده و میرزاآقا تبریزی پرداخته شده و زندگی، دانش تیاتر، ساخت فنی آثار، زبان، شخصیتها و فضاها، درونمایهها و در نهایت، جایگاه آنها بهعنوان منتقد و متفکر بررسی میشود. در پایان نیز نویسندۀ کتاب، مهمترین اثر هرکدام از آنان را، با توجه به معیارهای از پیشگفته، از نظر میگذراند. البته قابلذکر است که امجد در پیشگفتار کتاب ذکر میکند که قصد او از نگارش این کتاب تاریخنگاری نیست، بلکه میخواهد به جریان مهمی در ادبیات جدید ایران، که نقشی کلیدی در پیدایش اندیشۀ نوگرایی در فرهنگ و ادبیات معاصر داشته است، بپردازد. کتاب دیگری که بهجهت رویکرد ملیگرایانهاش به تئاتر ایران، باید به آن پرداخت، کتاب تئاتر، هویت و نمایش ملی نوشتۀ عباس جوانمرد است که اگرچه خود مدعی نگارش کتابی تاریخی نیست اما برای توصیف و تبیین تئاتر ملی ایرانی از روشی تاریخی بهره میجوید و به بررسی تلاشها و رویکردها و دستاوردهای میرزاآقا تبریزی، حسن مقدم و عبدالحسین نوشین، بهعنوان پایهگذاران تئاتر ملی میپردازد. در میان کتابهای فوق میتوان روش و نگرش زایش درام ایرانی را همسو با این اثر دید. در زایش درام ایرانی نیز نویسنده در قالب یک تکنگاری دربارۀ شیوۀ میرزاآقا تبریزی در تلفیق تئاتر غربی و نمایش ایرانی، او را پدیدآورنده درام ایرانی معرفی کرده است. همچنین کتاب تئاترکراسی در عصر مشروطه نیز اگرچه بهتصریح خود نویسنده در حوزۀ جامعهشناسی تئاتر میگنجد، حاوی رویکرد بدیعی در قلمرو تئاتر و سیاست است که میتواند دیدگاههای نوینی را در نگاه به تاریخنگاری تئاتر مطرح نماید. سایر کتابهای گفتهشده، عمدتاً رویکردی وقایعنگارانه را در پیش گرفتهاند و کوشیدهاند با ارائۀ اسناد تاریخی، خطوط تاریخی حرکت تئاتر در ایران را ترسیم نمایند. این مقاله میکوشد بهمنظور شناخت رویکرد جلد اولِ کتاب ادبیات نمایشی در ایران، به مدد روش تحلیل گفتمان انتقادی، به کشف ایدئولوژیهای پنهانشده در متن و دلالتهای ضمنی آن بپردازد؛ جهانبینیای که نویسنده بهواسطۀ قرارگرفتن در یا تأثیرپذیرفتن از یک فضای گفتمانی ویژه در آثارش به بازتولید آن پرداخته است. بنابراین مقالۀ پیشِرو درصدد پاسخ به پرسش زیر است:
گفتمان حاکم بر کتاب ادبیات نمایشی، نمایش ایرانی را در ارتباط با تئاتر غربی چگونه بازتاب داده است؟
1- چارچوب نظری
از آنجا که روشنفکران ایرانی و کنش آنان در کتاب مورد بررسی نقش پررنگی در ایجاد تئاتر در ایران دارد، بخشی از مفاهیم چارچوب نظری این مقاله را بررسی مفهوم روشنفکری ایرانی تشکیل خواهد داد. همچنین بررسی شرقشناسی ادوارد سعید و گفتمان فوکویی و مسائل مرتبط با روشنفکری (در کشورهای غیرغربی) بخش دیگری از چارچوب نظری پژوهش پیشرو هستند که همگی از طریق روش تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف، به یاری خوانش کتاب ادبیات نمایشی در ایران ملکپور خواهند آمد.
3-1- روشنفکران ایرانی
روشنفکران[6] ایرانی اگر نه یک محصول تماماً غربی، بلکه محصول دادوستد با مدرنیتۀ غربی هستند (کاظمی، 1383: 44) که بهواسطۀ مهاجرت یا مسافرت با غرب آشنایی حاصل کردند و بهسبب این آشنایی خواستار تحولاتی در جامعۀ ایرانی شدند. سیر حرکت این آشنایی در ایران را برحسب الف- خاستگاه طبقاتی و پایگاه اجتماعی؛ ب- مشرب فکری؛ ج- تاریخ تقویمی و دورهبندی نسلی؛ د- مواجهۀ آنها با مدرنیته و غرب؛ ه-موضعگیری آنان نسبت به دین؛ و- موضعگیری در قبال حکومت و سیاست (نک. گودرزی، 1386: 85- 78)، به شش دوره و جریان متفاوت تقسیم کردهاند که در اینجا برحسب تاریخ تقویمی، روشنفکران دورۀ اول، یعنی روشنفکران پس از جنگهای ایران و روس تا انقلاب مشروطه، مورد نظرند.[7]
3-1-2- روشنفکران ایرانی دورۀ اول
دوره اول روشنفکری ایرانی از سه دهه قبل از شکلگیری جنبش مشروطیت آغاز شده و تا استقرار مجلس مشروطه در ایران (1285ش) ادامه دارد. ایرانیان با متون کلاسیک غربی آشنا شده و با دستاوردهای عینی تجدد اروپایی مواجه میشوند و در همین دوره پیشگامان روشنفکری ایران سر بر میآورند (گودرزی، همان: 92). قریببهاتفاق این گروهِ پیشگام از طبقات بالای جامعۀ ایران عصر قاجار بودند، و امکان دسترسی به مظاهر مدنیّت غربی را در اختیار داشتند. در همین دوران، ایرانیان از یک سو بهدلیل سرخوردگیهای ناشی از شکستهای ایران در جنگ با همسایۀ شمالی و آشفتگیهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی در وضعیتی بغرنج به سر میبرند و از سوی دیگر، رقابت شدیدی بین دول بزرگ اروپایی بر سر تحکیم سلطه بر منابع و ذخایر کشورهای آسیایی از جمله ایران در جریان بود. در چنین شرایطی امکان مراودات فکری و فرهنگی ایرانیان با غرب فراهم میشود و نخبگان ایرانی درصدد حل مشکلات و ایجاد امکان ترقی بر اساس الگوی غربی برمیآیند. کتابهای تاریخ پطر کبیر اثر ولتر (1778- 1694م) و عظمت و انحطاط امپراطوری روم تألیف گیبسون، بهدستور عباسمیرزا به فارسی ترجمه میشوند. ارتش بهشکل اروپایی تجهیز میشود و نخستین گروه از دانشجویان ایرانی به اروپا میروند و دارالفنون، اولین مدرسۀ پلیتکنیک و غیردینی ایران با معلمان خارجی، بهدستور امیرکبیر کار خود را آغاز میکند که حاصل آن سربرآوردن سه طیف مختلف از روشنفکران ایرانی است.
طیف اول گروهی را در بر میگیرد که به برداشت حداکثری از مدرنیته، آن هم بهشکل کاملاً غربی آن، و در همجوشی آن با سنتهای باستانی پیش از اسلام تأکید داشت و بهشدت از بههمآمیختن مفاهیم جدید غربی با سنتهای اسلامی بر حذر بود. آخوندزاده (1295- 1228ق) در دورۀ آخر حیات فکری خویش از سرآمدان این گروه محسوب میشود (گودرزی، 1386: 93).
طیف دوم کسانی را شامل میشود که برای کاستن از دشمنیهای سنتگرایان مسلمان یا احیاناً برای جلب حمایت پارهای از روحانیان مشروطهخواه و همسوکردن آنان با افکار خود، دست به تلفیق هرچند سطحی و ناموزون از مدرنیته با سنتهای دینی میزنند و یا سعی میکنند مفاهیم غربی مدرن را در لفافههای کلام سنتی و مذهبی بپوشانند، که در رأس این عده میرزاملکمخان ناظمالدوله (1326- 1249ق) قرار دارد (همان: 92).
طیف سوم افرادی بودند که با نگاهی نسبتاً انتقادی به مقولۀ غرب و تجدد مینگرند و در عین حال طرفدار تجددند. آنها سعی میکردند ضمن انتقاد از سنت قدیم، مقولۀ نو را با آن در نیامیزند. کسانی چون طالبوف تبریزی (1330- 1250ق) در این طیف قرار میگیرند (همان: 94).
با این حال بهنظر میرسد اشتراکات روشنفکران این دوره که همگی خواهان تجدد بودند، بیش از تفاوتهای آنها است. اندیشۀ قانونخواهی و حکومت قانون و ترویج علمودانش بزرگترین خواستۀ روشنفکران این دوره است.
ملکمخان، آخوندزاده، میرزاآقاخان کرمانی و طالبوف، عدم وجود قانون را اساس تمام بدبختیهای جامعه میدانند و قانون را عامل ایجاد علم، ثروت، نظم و استقلال تلقی میکنند و آن را مظهر شرف و تکریم انسانی به شمار میآورند؛ همچنین ایجاد پیشرفت اقتصادی و سیاسی را در ارتباط مستقیم با آموزش و سواد میبینند (غنینژاد،1377: 17- 14).
آخوندزاده معتقد است که اجرای عدالت و رفع ظلم تنها در صورتی امکانپذیر است که ملت خودش صاحب بصیرت و علم شود. او از تودۀ مردم میخواهد که چشم باز کنند و به اطراف خود بنگرند و بهسوی دانایی بروند تا از آن راه بتوانند وسایل اتفاق و یکدلی را کسب کنند و بعد از آن مطابق اوضاع زمانه قانون وضع نمایند و آن را در دستور کار خویش قرار دهند (همان: 27). او علم و دانایی را با حرکت بهسوی آزادی و حکومت قانون متأثر از تصورات دورۀ روشنگری قرن هجدهم در اروپا، یکسان میداند. در این راستا تأکید بر تغییر الفبا در اندیشههای آخوندزاده و طالبوف نیز نقشی پررنگ دارد (همان).
تأکید آنان بر قانون، جهت رسیدن به ثروت، رفاه، آموزش مردم و فروکاستن مسئلۀ آموزش به تغییر و اصلاح الفبا برای رسیدن به دانایی، مظهر تفکر فنسالارانه یا تکنوکرات نخستین نسل روشنفکران ایرانی است که بهنظر میرسد از جنس روشنفکری روسی است (گودرزی، همان:79).
اگر مدرنیته را به دو بخش عمدۀ اندیشۀ ابزاری و تکنیکی و اندیشۀ انتقادی تقسیم کنیم، در نگاهی کلی باید گفت که روشنفکران دورۀ اول نگاهی تکنیکی و ابزاری به تجدد غربی داشتند و تحصیل آن را بدون توجه به زمینههای ایجاد آن در غرب و زمینههای پذیرش آن در ایران، برای پیشرفت و سعادت ملت ایران کافی میدانستند. آنان جنبههای اثباتگرایانۀ تجدد را که مفتخر به سلطۀ فنی بر طبیعت است، بیش از جنبۀ انتقادی آن موردتوجه قرار داده و بیش از آنکه به سازنده و سوژۀ شناسندۀ مدرن توجه کنند، نظر به قانون و پیشرفت داشتهاند.
نظرگاه روشنفکران ایرانی، که خود از آشناییدهندگان جامعۀ ایرانی با تئاتر غربی بودهاند، با مفهوم شرقشناسی،[8] که در ادامه به توضیح آن خواهیم پرداخت، بیارتباط نیست؛ به این معنی که تئاتر ایران که خود پدیدهای ذیل فرایند تجددخواهی و آشنایی ایرانیان در فرهنگ صدوپنجاهسالۀ اخیر است، محل ورود مفاهیمی نو از فرهنگ تئاتر غربی در فرهنگ نمایشی ایرانی بوده است و حتی شناخت نمایش سنتی ایران از قبیل تعزیه وسیاهبازی را هم دگرگون کرده است. تأمل در چگونگی تأثیر این مفاهیم در تاریخنگاری تئاتر ایران یاریگر این مقاله است.
برای توضیح مفهوم شرقشناسی باید به دیدگاههای واضع این عبارت، ادوارد سعید، پرداخت. یکی از دغدغههای سعیدِ فلسطینیالاصل، بهعنوان استاد ادبیات انگلیسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا، بررسی گفتمانهای غربی راجع به شرق بهطور عام و اسلام بهطور خاص بود. سعید بهتبعیت از فوکو، نوشتن را بهمعنی «زمام زبان را بهدستگرفتن» تعبیر میکرد (حبیب درپین، 1382: 352) و ازاینرو نوشتار نزد او بهمعنی آغازگری دوباره بود و نه اتخاذ و دراختیارگرفتن زبان از موضعی که سنّت مقدر کرده است. سعید در کتابی با همین عنوان (1978)، شرقشناسی را یک اسلوب اندیشیدن بر پایۀ تفاوتهای مبتنی بر هستیشناسی و شناختشناسی میداند. تفاوتهایی که بین مشرقزمین و تشخیص مغربزمین از آن وجود دارد. از نظر او شرقشناسی دارای دو معنی متفاوت است: یکی عالمانه یا آکادمیک و دیگری تخیلی. تبادل و تردد بین این دو مفهوم از قرن هجدهم بهبعد شکلی از شرقشناسی را ایجاد کرده که مفهوم موردنظر او است. کتاب شرقشناسی او تحلیلی است نه از خود شرق، بلکه از اینکه چگونه جامعۀ علمی فرانسه و بریتانیا، شرق را در مقام «دیگری»، در سدۀ نوزدهم میلادی ابداع کرده است. بهعقیدۀ فوکو، علوم انسانی «خود» را در تقابل با «دیگری» میشناسد. از این دیدگاه سعید شرقشناسی را رشتهای بسیار منظم و روشمند میداند که فرهنگ اروپایی بهمدد آن توانسته است شرق را در دورۀ مابعد روشنگری در قرن هجدهم میلادی کنترل و حتی ابداع و تولید کند (نک: سعید، 1386: 22).
نگری و هارت در کتاب امپراطوری، شرقشناسی را چنین توصیف میکنند: شرقشناسی صرفاً یک پروژۀ محققانه، برای دستیابی به دانش وسیع دربارۀ یک ابژۀ واقعی، شرق، نیست بلکه گفتمانی است که ابژۀ خود را در فرایند شکلگیری گفتمان پدید میآورد... در نتیجة [این نوع نگاه]، شرق، بهعنوان ابژهای که بهکلی تجربی وجود دارد نیست، بلکه ابژۀ گفتمان اروپایی است. پس شرق، حداقل آنگونه که ما از طریق پروژۀ شرقشناسی دیدهایم، فرایند ابداع گفتمان است که در اروپا ساخته و دوباره به شرق صادر شده است (نگری و هارت، 1384: 137). سعید در کتاب خود تصریح میکند که شرق در این رویکرد به «دیگریِ»[9]غرب بدل شده است. او معتقد است که شرق طی این گفتمان ابژهای مناسب برای مطالعه در دانشگاه، برای نمایش در موزه و نظایر آن و نیز برای بحث نظری در رسالههای انسانشناختی، زیستشناختی، زبانشناختی و تاریخی و نژادی دربارۀ بشر و گیتی، و ارائه مواردی در تأیید نظریههای اقتصادی و جامعهشناختی راجع به توسعه، انقلاب، شخصیت فرهنگی و منش ملّی یا مذهبی بوده است (سعید، همان: 28- 27).
شرقشناسی از نظام تقابلهای دوگانه چنان سود میگیرد که در آن غرب و داشتههایش، ویژگیها و قومیتهایش در مقایسه با نقطۀ مقابلش یعنی شرق، مثبت ارزیابی شده و منزلت مردمان کشورهای شرقی در مقام پایینتر قرار میگیرد (میلنر، 1385: 205). سعید نتیجه میگیرد که اصلیترین مؤلفۀ تشکیلدهندۀ فرهنگ اروپایی دقیقاً این پدیده است که هویت اروپایی در مقایسه با تمام فرهنگها و مردمان غیراروپایی چیزی برتر و والاتر است (سعید، 1386: 27).
شرق در واقع همان دیگری غربی است. فوکو در کتاب دیوانگی و تمدن[10] (1973)، که پرسشی است از شرایط تاریخی پیدایش تمایز میان خرد و بیخردی در جریان سدۀ هفدهم میلادی، دیوانگان یا متهمانِ به دیوانگی را «دیگری» سایر افراد عادی و سالمفرضشدۀ جامعه یاد کرده است که همواره توسط آنها بازنمایی میشوند و جایگاه پایین در هرم اجتماع دارند. او با ارائه مفهوم سلسلهمراتبی از دیگربودگیِ الگویی، در جهت تصور رابطۀ شرق و غرب در اختیار سعید قرار داد. طبق چنین الگویی، شرق همواره دیگری غرب بازنمایی میشود. بازنمایی نیز که در تعریفی کلاسیک از آن به توصیف هر چیزی بهطوری که بر خود شیء منطبق باشد یاد میشد، در دستگاه اندیشۀ فوکویی دوباره تعریف شد. در این تعریف، زبان عنصری غیرشفاف است و بازنمایی چیزی جز تصویری که از شیء داریم و یا تصوری که به آن الصاق میکنیم نیست. این بازنمایی بهواسطۀ مناسبات گفتمانی قدرت شکل میگیرد و در آن «دیگری» عنصری تحت انقیاد است. در همین راستا شرق ـ دیگری، که غرب آن را عرضه کرده است، تصویری است که غرب بهواسطۀ قدرتش آن را اعطا یا تحمیل میکند. آنچه ماجرا را قابلتوجهتر میکند، مفهوم کذب و صدقی است که در گفتمان جایگاهی ندارد، به این معنی که قدرت در گفتمان، تولیدکنندۀ امر حقیقی است و این امر حقیقی، دانش و معرفتی ناشی از قدرت است (نک: هال،1386 و اسمارت، 1385). به این ترتیب صدق و کذب در امر بازنمایی غرب از شرق موردنظر نیست، بلکه باید به آنچه نگاه غربی بهمثابه دانش تولید میکند، توجه کرد.
با در دست داشتن چنین مفهومی از شرقشناسی، نگاهی هرچند گذرا به مفهوم گفتمان از نظر فوکو ضروری بهنظر میرسد؛ با این توضیح که مفهوم گفتمان فوکویی در این مقاله جایگاه ویژهای دارد، چراکه پیونددهندهای است میان روششناسی انجام پژوهش یعنی تحلیل گفتمان انتقادی بهعنوان یک تحقیق کیفی و چارچوب نظری آن.
فوکو در کتاب دیرینهشناسی دانش[11](1972) گفتمان را نه بهمثابۀ مجموعهای از نشانهها یا قطعهای از متن، چنانکه موردنظر زبانشناسان است، بلکه «رویه«[12]هایی تلقی کرد که بهگونهای نظاممند موضوعات یا ابژههایی را که دربارهشان سخن میگویند، شکل میدهد (فوکو، 1972: 49 در میلز، 1382: 27). فوکو دانش و نحوۀ تعبیر ما از امر واقع (رخدادها و اشیا) را وابسته به گفتمان میداند و معتقد است که گفتمان امر واقع را برای ما میسازد. بهگفته او «گفتمان نه فقط همواره در قدرت دست دارد، بلکه یکی از نظامهایی است که قدرت از طریق آن جریان مییابد. دانشی که گفتمان تولید میکند، نوعی از قدرت را میسازد که بر کسانی که «شناختهشده» اند اعمال میشود» (فوکو در هال، 1386: 68).
با رویکرد گفتمانی، بازتولید قدرت در چنین مفهومی منجر به شکلگیری هویت افراد اجتماع و البته ارزشهای موردنظر آنان میشود. این موضوع یکی از مهمترین مباحثی است که در رابطه با دانش/ قدرت شکل میگیرد. فوکو در رویکرد تبارشناختی خود، هویت اجتماعی و فردی را دارای گوهری ثابت و زیستشناختی نمیداند، بلکه هویت را فراوردهای تاریخی ارزیابی میکند که در برابر معیارهای دانش/ قدرت در هر عصر و جامعهای تغییرپذیر خواهد بود. به این ترتیب رابطهای میان قدرت و دانش و گفتمان در آرای فوکو دیده میشود که فرکلاف در روش تحلیل گفتمان انتقادی خود از آن سود میجوید.
فرکلاف بهعنوان یکی از صاحبنظران شاخص نظریۀ تحلیل گفتمان انتقادی، که از روش پیشنهادی او برای بررسی متن موردنظر این پژوهش بهره خواهیم گرفت، در کتاب کلاسیکشدۀ خود، زبان و قدرت[14] که برای اولین بار در 1989 به چاپ رسید.
گفتمان را «زبان بهمثابۀ کنش[15] اجتماعی» معرفی میکند (1996: 17) و بر این باور است که زبان بهخودیخود عملی اجتماعی است و به این اعتبار، کاربران هیچ زبانی در انزوایی زبانشناختی قرار ندارند. او با این تعریف از گفتمان، از جریانهای زبانشناسانهای همچون کاربردشناسی و تحلیل گفتمان، که دیدگاهی فردگرایانه و غیراجتماعی نسبت به زبان دارد، انتقاد میکند و با توجه به رابطۀ دیالکتیکی که بین ساختارهای خرد گفتمان (ویژگیهای زبانشناختی) و ساختارهای کلان جامعه (ایدئولوژی و ساختارهای اجتماعی) قائل است، بر این نکته تأکید میکند که اگرچه ممکن است ساختارهای کلان جامعه ساختارهای خرد گفتمان را تعیین کنند، ساختارهای گفتمانی نیز بهنوبۀ خود ساختارهای ایدئولوژیک و گفتمانی را بازتولید میکنند (همان:12).
فرکلاف اگرچه بیش از دیگر تحلیلگران گفتمان انتقادی تحتتأثیر فوکو بوده و مفهوم گفتمان را از او وام گرفته است، قدرت را آنگونه که او تعریف میکند نمیپذیرد. از نظر فرکلاف قدرت بهمثابۀ نیروی فراگیر و روابط متقارنی که همۀ سطوح اجتماع را در سیطرۀ خود میگیرد و همزمان هم بر فرماندار و هم بر فرمانبردار مسلط است و به اجتماع ساخت و نظم میبخشد، غیرقابلتصور است. در عوض، فرکلاف نگرش نسبتاً سنتیتر به قدرت را ترجیح میدهد. او ایدئولوژی را توجیهکنندۀ این رابطۀ نامتقارن میداند. از نظر او ایدئولوژیها ساختهای معناییای هستند که در تولید، باز تولید و تغییر روابط نابرابر قدرت نقش دارند. در نتیجه معنا در فهم ایدئولوژی اهمیت بسیاری دارد؛ زیرا از نظر او «معنا در خدمت قدرت» است (فرکلاف به نقل از سلطانی، 1387: 62). به این ترتیب فرکلاف گفتمان را مجموعهای بههمتافته از سه عنصر (عمل کردار اجتماعی، عمل گفتمانی (تولید، توزیع و مصرف) و خودِ متن) میداند، با این فرض که پیوندی معنادار میان ویژگیهای خاص متون، شیوههایی که متون با یکدیگر پیوند مییابند و تعبیر میشوند، و ماهیت عمل جتماعی وجود دارد (فرکلاف، همان:97-98). در این میان برای درک زبان که بهعنوان یک فرایند مشروط اجتماعی که به سایر بخشهای غیرزبانی جامعه وابسته است (همان:22)، تحلیل متون را میتوان در سه سطح انجام داد: توصیف، تفسیر و تبیین (همان:26).
توصیف: مرحلهای است که به ویژگیهای صوری متن با توجه به جنبۀ مورد بررسی (مضامین، روابط، فاعلان) پرداخته میشود. در این مرحله به بررسی مقولههای زبانشناختی فارغ از نقش زمینه پرداخته میشود.
مضامین دال بر ویژگیهایی از متن است که نشاندهندۀ تجربۀ تولیدکنندۀ متن از جهان طبیعی یا اجتماعی است. فرکلاف ویژگی مذکور را «ارزش تجربی» مینامد. در مضامین بهدنبال آن هستیم که چهچیزی، چگونه گفته میشود. ارزش تجربی با محتوا، دانش و اعتقادات سروکار دارد.
روابط، معطوف به ویژگیهایی است که در متن بر روابط اجتماعی دلالت دارد و بازتاب الگویی از روابط اجتماعی است و «ارزش رابطهای» خوانده میشود. در روابط بهدنبال یافتن قانون یا الگوی ایجاد رابطه هستیم.
فاعلان، ناظر بر ویژگیهایی از متن است که دال بر هویت اجتماعی فاعلان است و «ارزش بیانی» نام دارد. ارزش بیانی در پی این است که افراد در کدام موقعیتهای فاعلی قرار گرفتهاند (فرکلاف، 172:1379).
تفسیر: مرحلهای است که با استفاده از ویژگیهای صوری، گزارههای تلویحی مشخصشده و رابطۀ متن با منابع اجتماعی و تاریخی آشکار میشود (همان).
فرکلاف باور دارد گفتمانها و متون آنها، خود متعلق به مجموعههای تاریخی هستند و تفسیر بافت بینامتنی به این موضوع بستگی دارد که متن را متعلق به کدام مجموعه بدانیم و در نتیجه چهچیز را میان مشارکین، زمینۀ مشترک و مفروض بخوانیم. پذیرش بافت بینامتنی مستلزم این است که به گفتهها و متون از دریچۀ چشمانداز تاریخی نگریسته شود (همان:230).
تبیین: در این مرحله رابطۀ میان متن و ساختارهای اجتماعی، که رابطهای دوسویه است، نشان داده میشود. این مرحله ساختهشدن گفتمان توسط ساختارها و بازتولید ساختارها از خلال گفتمان است (فرکلاف، همان: 168) و هدف از آن توصیف گفتمان بهعنوان بخشی از یک فرایند اجتماعی است که نشان میدهد چگونه ساختارهای اجتماعی گفتمان را تعین میبخشند؛ همچنین نشان میدهد که گفتمانها چه تأثیرات بازتولیدی میتوانند بر آن ساختارها بگذارند، تأثیراتی که منجر به حفظ یا تغییر آن ساختارها میشوند (همان:245).
با این توضیحات، ادبیات نمایشی در ایران (1368) نوشتۀ جمشید ملکپور، در سه سطح توصیف، تفسیر و تبیین از حیث مضامین بررسی خواهد شد. در سطح توصیف، ساختارهای عمدۀ معنایی بهعنوان مضامین استخراج خواهد شد. در سطح تفسیر، معنای کانونی دریافت و سپس با سایر گفتمانهای روشنفکری حاکم بر جامعه مطابقت داده خواهد شد و سرانجام در سطح تبیین ارتباط متن با رویکردهای شرقشناسانه بررسی خواهد شد.
این کتاب، که خود اولین جلد از مجموعهای سه جلدی است، به بررسی نخستین کوششهای صورتگرفته در زمینۀ تئاتر دورۀ قاجار میکوشد و در دو بخش با عناوین «طغیان افکار و طلیعۀ نمایش فرنگستان در ایران» و «متون نمایشی» تنظیم شده است.[16]
او هدف خود از نگارش این کتاب را بر مبنای سخنی از لوکاچ استوار میکند که میگوید: هیچ تحلیلی از واقعگرایی کامل نخواهد بود مگر با بررسی عناصر ارتجاعی و منحطی که بر مراحل اولیۀ گسترش آن تأثیر گذاشته است (لوکاچ بهنقل از ملکپور، همان: 9).
به این ترتیب مؤلف سعی دارد تاریخ خود را واقعگرایانه بنویسد و برای هر ادعای مطرحشده در کتاب، مدرکی ارائه دهد و از آوردن «حدس»ها، «گمان»ها و «باید»ها برای تحلیل وقایع اجتناب کند. به همین دلیل او تاریخ خود را از «شروح فن شعر ارسطو» که آنها را سرآغاز آشنایی با تئاتر در ایران میداند آغاز میکند و نه از « نمایش در ایران باستان» (همان).
در باب نقد نیز شیوۀ خود را نه «شیوۀ رایج و ناپسند نقادی در این مملکت» که در آن «نمایش همیشه با معیارهایی غیر از معیارهای نمایشی سنجیده میشود» بلکه سعی میکند «نمایش را با معیارهای نمایش» بسنجد (همان). نویسنده در بخش آخر پیشگفتار خود اعلام میکند که ادبیات نمایشی بهشیوۀ اروپایی را مدّنظر خود داشته است و دلیل اختصاصدادن دو فصل از کتاب به تعزیه و تقلید، بهعنوان نمایشهای سنتی ایران، تأثیراتی است که این دو شکل نمایشی از نمایش غربی پذیرفتهاند و سپس بر آن تأثیر گذاشتهاند (همان:10). وی پس از بحث پیشگفتار، در «مقدمهای بر ادبیات نمایشی در فرنگستان» طی قرنهای متمادی، بهذکر این نکته میپردازد که اگرچه ایرانیان نیز پس از استقرار فرهنگ اسلامیـ ایرانی در قرنهای سوم تا ششم هجری قمری با آثار ارسطو آشنا شدهاند، اما این آشنایی در حدود و ثغور حکمت و فلسفه بوده و هیچیک از این متفکران در پی شناسایی فن شعـر و واژههایی نظیـر «دراماطا»، «قـوموزیا» و «طراغوزیا» برنیامدهاند (همان: 18ـ17). البته ملکپور خود متذکر میشود که دورانی که رسالۀ فن شعر در میان متفکران اسلامی موردتوجه قرار میگیرد، مصادف میشود با اوج قرونوسطا و تسلط بلامنازع کلیسا بر پارههایی از جهان که محل تولد، رشد و شکوفایی درام بوده و کلیسا با وضع قوانینی بساط این هنر را برمیچیند (همان: 20). به این ترتیب ملکپور با بررسی زمینههای اجتماعی و فرهنگی ایران قاجار و بررسی جنبشهای تجددخواهانه متن خود را به جریانهای روشنفکری دوره مذکور پیوند میزند.
توصیف، بهعنوان مرحلۀ اول تحلیل گفتمان انتقادی واژگان، ساختهای نحوی، ساختهای متنی، کاربرد استعارهها در متن را بررسی میکند. ساختهای متنی درصدد پاسخ به این سؤال است که متن حاوی کدام ساختها یا حلقههای معنایی است؟ (فرکلاف، همان:170-171) و استعارهها وابستگیهای ایدئولوژیک را آشکار میکنند (همان: 183).
بنابراین با توجه به مقدمه و فصول کتاب، میتوان مضامین آن را به هفت حلقۀ معنایی تقسیم کرد:
یک ـ نقش حکومت قاجار در ورود اندیشههای نو
این معنا که در فصل اول و بخشی از فصل دوم به آن پرداخته میشود، حکومت قاجار را «علیرغم شیوه و طبع مستبدانهاش» در ورود اندیشههای نو بسیار مؤثر میداند و معتقد است اگرچه آشنایی ایران با غرب منجر به تبدیل ایران به «کشوری نیمهاستعماری شد» (ملکپور، همان: 29-32) و حکومت (بهویژه ناصرالدینشاه) بیش از آنکه به «فکر ترقّی کشور» باشد در اندیشۀ تفریح و تفنن خود بود، بااینهمه، «آشنایی با نگرش غربی و مظاهر پیشرفت و ترقی آنها تأثیر خود را در کشور گذاشت». سپس گزارشی از ناصرالدینشاه در سفر به اروپا را بهعنوان مثال مطرح میکند و معتقد است که نخستین بار در گزارشهای او «از واژههای صحیح فرانسوی برای توضیح تماشاخانه و نمایشنامه و سن[17] و اکت[18] استفاده شده و این واژهها بدین طریق وارد فرهنگ لغات نمایشی ایران میشود» (همان: 90)؛ همچنین در ادامه او را نخستین کسی میداند که به معرفی اپرا در زبان فارسی پرداخت (همان:92). البته لازم به ذکر است که نویسنده معتقد است، بیشترین چیزی که در این سفرها موردتوجه پادشاه قاجار واقع شده است «جنبههای تشریفاتی و تزییناتی آنها بوده است» (همان) بهطوری که در سفر به تفلیس و سنپطرزبورگ، علیرغم وجود حوادث مهم فرهنگی، شاه و هیئت همراهش بیاعتنا از کنار آنها گذر کرده و حوادثی چون انتشار نمایشنامه ایوانف چخوف و نمایش صاعقه نوشته آستروفسکی در تئاترهای روسیه، یا انتشار خبر مرگ داستایوفسکی در 1881 میلادی را نادیده میگیرد و هیچ توشهای از وقایع علمی و ادبی روسیه رهتوشهای برنمیگیرند (همان:96). اما در نهایت معتقد است «سه سفر ناصرالدینشاه به فرنگ، تأثیرات بسیاری از لحاظ ایجاد و حمایت تماشاخانه در ایران داشته» (همان) و در همین دوره «تیارتر و تیارترنویسی» (همان30) در ایران رواج پیدا میکند. او همچنین آشنایی محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، بهعنوان ملتزم پادشاه در سفر، با نمایشهای دیدهشده و سرزدن به «دکانهای کتابفروشی» فرانسه را در «آشنایی و ترغیب او در ترجمه نمایشنامههای مولیر فرانسوی» بیاثر نمیداند (همان: 102).
دوـ نقش روشنفکران دورۀ قاجار در ایجاد زمینههای تئاتر
این حلقۀ معنایی، که در فصول اول، دوم، سوم و هفتم کتاب وجود دارد، برخی گزارشهای ایرانیان در مواجهه با جهان اروپایی را در زمینهچینی ایجاد تئاتر مؤثر میداند؛ همچنین نقش ترجمههای آنان را، که باب آشنایی ایرانیان با شیوههای نمایشنامهنویسی را گشود، بسیار مهم میشمارد و معتقد است: «وضعیت نیمهاستعماری ایران در زمان قاجارها زمینۀ اساسی را برای نمایشنامهنویسی این دوره که مبتنی بر انتقاد و هجو این دستگاه بود فراهم میساخت؛ چنانکه نمایشنامههای این دوره را با عنوان انتقادهای اجتماعی میتوان مشخص ساخت» (همان: 32). در فصل سوم نیز میرزافتحعلی آخوندزاده را روشنفکری مترقی و نخستین نمایشنامهنویس شرقی معرفی میکند که بهشیوۀ اروپایی مینویسد (همان:131) بهطوری که بهخاطر ترجمۀ آثار او به زبانهای روسی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و نروژی[19] به «مولیر شرق»، «گوگول قفقاز» یا «مولیر آذربایجان» (همان: 132) معروف شده است؛ با یادآوری این ترکیبهای وصفی اهمیت آخوندزاده را بهعنوان یک ایرانی و شرقی نشان میدهد که توانسته در سرزمین خود جایگاهی نظیر مولیر یا گوگول کسب کند که از نامآوران ادبیات جهان هستند.
در این حلقۀ معنایی باید به تأکید متن بر نقش مؤثر نویسندگان اروپایی بر آخوندزاده هم توجه کرد. «آخوندزاده بهمحض ورود به تفلیس و آموختن زبان روسی و راهیافتن به مجامع ادبی، شروع به خواندن آثار این نویسندگان کرده است و از میان این نویسندگان، گوگول و بلینسکی در زمینۀ نقادی بر روی او تأثیر زیادی داشتهاند» (همان:133). همچنین «برخی از آثار مولیر و شکسپیر که به روسی ترجمه شده بودند را خوانده و حتی اجرای بعضی از نمایشنامههای این دو نویسنده را در تماشاخانه تفلیس دیده است» (همان:134).
در ادامۀ تأکید بر نقش آخوندزاده بهعنوان یکی از روشنفکران دورۀ قاجار، تئاتر از دید او وسیلهای برای ترقّی ملت ایران و شیوهای برای انتقاد از حکومت معرفی شده است. آخوندزاده در کتاب خود الفبای جدید و مکتوبات، تئاتر را اینگونه معرفی میکند: «این فن تیاتر که اصلح و اهم و اول وسیله ترقیاتست هنوز در ایران تا به امروز مشهور و به زبان فارسی متداول نشده بود... علم شریف تهذیب اخلاق که هرگز به نوع کومدی، و به فن نظیف تیاتر که الطف سخنان والد گفتگوهاست به فارسی نوشته نشده، هموطنان ازین تمتع مهجورند» (بهنقل از ملکپور، همان: 139) که البته به باور ملکپور انتظار کارکرد اجتماعی از تئاتر در شرایط خفقان و استبداد و جهل زیادهروی و اغراقآمیز بهنظر میرسد (همان).
سه ـ تأکید بر واقعگرا بودن شیوۀ تاریخنگاری کتاب
در پیشگفتار به شیوۀ نگارش کتاب اشاره شده و نویسنده آن را روشی واقعگرا بر اساس اسناد و مدارک توصیف میکند، نه بر اساس حدسها و گمانها، و برای اثبات درستی روش خود از گئورگ لوکاچ[20]، منتقد مارکسیست، نقلقولی میآورد که: «هیچ تحلیلی از واقعگرایی کامل نخواهد بود مگر با بررسی عناصر ارتجاعی و منحطی که بر مراحل اولیه و گسترش آن تأثیر مینهد». او با چنین روشی قصد دارد «عوامل مخرب را در راه تکامل نمایش در ایران، ترسیم کند» در نتیجه برای دستیافتن به چنین تحلیلی بهدلیل فقدان مدارک روشن و قاطع، مبحث نمایش در ایران باستان از کتاب حذف شده و کار با برررسی شروح فن شعر ارسطو آغاز شده است (همان: 9). به این ترتیب میتوان استنباط کرد که عدم درک حکمای اسلامی در مواجهه با اصطلاحات فن شعر ارسطو که بهطور مثال، درام به دراماطا، کمدی به قوموزیا و تراژدی به تراغوذیا (همان: 18) ترجمه شده است، از دلایل و عناصر ارتجاع یا انحطاط تکامل نمایش در ایران معرفی شده است. او از مقایسه و تطبیق ترجمهها و تلخیصها چنین نتیجه میگیرد که عدم وجود هنر نمایش در فرهنگ ایرانی و اسلامی باعث میشود که این رساله نتواند «کوچکترین چشماندازی از هنر نمایش فرنگستان را برای ما ترسیم کند» (همان: 24). این در حالی است که نویسنده در فصل پنجم و فصل ششم، که بهترتیب به تعزیه، تقلید و معرکه پرداخته، آنها را تراژدی ایرانی و کمدی ایرانی میخواند (همان: 12).
چهارـ عدم فهم نمایش و فن شعر ارسطو از سوی حکمای اسلامی
این حلقۀ معنایی در ادامۀ حلقۀ قبلی و روش واقعگرایانۀ نویسنده است که با توسل به متون تاریخی، در مقدمۀ کتاب یادآور میشود که اگر فن شعر ارسطو از سوی حکمای اسلامی چون ابنسینا، غزالی و فارابی، بهعنوان اولین ایرانیانی که با متون ارسطو و بهویژه فن شعر او آشنا شدند، بهدرستی فهمیده میشد، تئاتر در ایران بسیار زودتر پدید میآمد (همان: 19). او از اینکه متفکران اسلامی فهم صحیحی از رسالۀ فن شعر ارسطو نداشتهاند، اظهار تأسف میکند و میگوید: «متأسفانه هیچیک از متفکرین اسلامی که رسالۀ شعر وی [ارسطو] را به عربی ترجمه و تلخیص کردهاند، از پس فهم صحیح آن برنیامدند» و اضافه میکند: «اگر در قرونی که متفکران اسلامی شروع به شناسایی و ترجمۀ آثار ارسطو کردند، بهدنبال کشف و شناسایی عملی مباحثی که در رسالۀ شعر آمده میرفتند، چهبسا تاریخ ادبیات نمایشی در ایران از قدمتی چند قرنی برخوردار میشد» (همان: 20). نویسنده عدم درک متفکرین اسلامی در قرون گذشته را مانع و از دلایل دورافتادن ایرانیان از تئاتر تلقی میکند.
پنج ـ میرزاآقا تبریزی، اولین نمایشنامهنویس زبان فارسی
در فصل چهارم، به حلقۀ معنایی پنجم که میرزاآقا تبریزی را بهعنوان اولین نمایشنامهنویس زبان فارسی معرفی میکند، پرداخته شده است. میرزاآقا تبریزی در نامهای به آخوندزاده مینویسد: «از طفولیت به آموختن زبان فرانسه و روسیه شوق کردم و زبان فرانسه را بهقدری که نوشتن و ترجمه و تکلم و رفع احتیاج بشود، تحصیل کردهام و از زبان روسیه نیز قدری بهره دارم» (الفبای جدید و مکتوبات بهنقل از ملکپور، همان: 190) با این حال ملکپور آشنایی او با تئاتر را نه از طریق مشاهده، بلکه از راه توصیفاتی که آخوندزاده از تئاتر در کتاب تمثیلات خود ارائه کرده است، میداند (همان: 191) و میرزاآقا را فردی مستقل معرفی میکند که بهلحاظ مضمون و قالب، مقلد نمایش فرنگی و توصیههای زیباییشناسانۀ آخوندزاده نیست و «بیشتر به کاربرد اجتماعی- سیاسی نمایش اندیشیده و به همین علت کموبیش خود را از حوزۀ محدودیتهای تماشاخانه رها کرده و قصه و نمایش را به هم آمیخته تا بتواند برشهای عملی و نافذتری از وقایع برای خوانندگان ایرانی که تا آن تاریخ با تماشاخانه بیگانه بودهاند، ترسیم کند» (همان:192).
ذیل این حلقۀ معنایی، مؤلف عدم شناخت کافی میرزاآقا تبریزی از تماشا و تماشاخانه را یادآوری کرده، او را -برخلاف آخوندزاده- محروم از تماشای صحنههای تماشاخانهها(ی اروپایی) خوانده و جهانبینی نمایشی او را منحصر به تأثیراتی از مشاهدۀ تقلید و تعزیه در تکیهدولت و سایر تکایا، و نیز خواندن تمثیلات آخوندزاده، فرض میکند (همان:197) نویسنده اگرچه کار میرزاآقا را، چه از لحاظ مضمون و چه شکل نمایشی، تلفیقی از قوانین نمایش فرنگی و نمایش سنتی ایرانی میداند (همان: 197-198)، در نهایت نمایشنامههای او را با محک تئاتر ارسطویی سنجیده و او را بهعلت عدم رعایت قوانین مربوطه مورد انتقاد قرار میدهد و با ارائۀ مثالی از یکی از نمایشنامههای او به گسیختگی وحدتهای سهگانۀ زمان، مکان و موضوع بهعنوان یکی از ارکان تئاتر ارسطویی اشاره کرده و معتقد است که شیوۀ او اشکالات فراوانی را برای به صحنه بردن نمایشنامه ایجاد میکند (نک: همان:198-203). آخوندزاده در نامهای به میرزاآقا به او توصیه میکند که حکایت کربلا رفتن شاهقلی میرزا را «بسوزاند» و در راستای این توصیه، ملکپور نیز، به صحنه بردن نمایشنامهها را بهعلت عدم تجانس با معیارها و ضوابط تماشاخانه و اصول و قواعد نمایشی غیرممکن میداند (همان:206).
شش ـ تعزیه، تراژدی ایرانی
در فصل پنجم کتاب، تعزیه بهعنوان تراژدی ایرانی معرفی شده است که ششمین حلقۀ معنایی متن را تشکیل میدهد. اما برای نشاندادن مفهوم تعزیه از استعارۀ تراژدی استفاده شده است. از نظر فرکلاف، استعاره وسیلهای برای بازنمایی جنبهای از تجربه برحسب جنبهای دیگر از آن است و بههیچوجه منحصر به آن نوع گفتمان نیست که بهصورت کلیشهای مرتبط با آن فرض میشود و وابستگیهای ایدئولوژیک متفاوتی را آشکار میسازد (فرکلاف، همان: 182-183). به این ترتیب، نویسنده که ریشۀ داستانهای تعزیه را در کتاب روضة الشهدای ملاحسین کاشفی میداند و برای مقایسۀ متون تعزیه با کتاب کاشفی از کلمۀ طرح اصلی یا پلات[21] استفاده کرده و معتقد است که تفاوتهای موجود در متن تعزیه با کتاب مذکور، برای «ایجاد عوامل دراماتیک» است (همان: 228)، با استفاده از استعارۀ تراژدی بهجای بهکارگیری تعزیه در عنوان فصل، در پی القای تعزیه با کارکرد یا ارزشی مشابه تراژدی است؛ به این ترتیب واژگان مرتبط با درام و نمایش اروپایی را برای سنجش تعزیه بهعنوان یک آیین نمایشی ایرانی به کار میگیرد. در بخش دوم این فصل، او تعزیه را درام[22] خوانده و اولیا و اشقیا در این نوعِ نمایشی را با پروتاگونیست[23] و آنتاگونیست[24] قیاس شده است (همان:231). علاوه بر این، تعزیه را بهدلیل اهمیت و نقش موسیقی، «اپرا[25]ی تراژیک» میخواند. در بخش چهارم این فصل که به نوع متأخری از شبیهخوانی با عنوان «شبیه مضحک» که در اواخر دوره قاجار پرداخته شده است، حضور «عناصر اولیه کمدی» را در چارچوب «متنی مذهبی-تراژیک» چون تعزیه یادآوری میکند و البته دلیل آن را هم آشنایی ایرانیان با «کمدی فرنگی» میداند (همان: 255-256). در این فصل اگرچه ساختمان تعزیه نیز تحلیل میشود (همان: 242-255) که با ساختمان تراژدی[26] متفاوت است، بدون ذکر دلایل مشخص و مستدلی مبنی بر شباهت تعزیه و تراژدی[27]، آنها را معادل یکدیگر قلمداد کرده است (همان:211).
هفت ـ تقلید، کمدی ایرانی
فصل ششم کتاب حلقۀ معنایی هفتم این بررسی را شکل میدهد. نویسنده در این فصل ویژگیهای نمایشهای سنتی ایرانی مانند بقالبازی، معرکه و تقلید را بررسی کرده و اعتقاد دارد که ایرانیان پس از آشنایی با نمایش غربی، از مجموع این نمایشها نوعی کمدی ایرانی را خلق کردهاند (همان: 269). در این فصل هم مانند فصل پنجم، کمدی استعارهای برای تقلید است و جایگزینکردن تقلید با کمدی در جهت القای ارزشی همسطح با این گونۀ نمایشی کهن اروپایی است. در این فصل نویسنده به یکی از متون پرمناقشه در نمایش ایرانی میپردازد و دربارۀ نویسندۀ احتمالی متن به گمانهزنی دست میزند. او «پراکندگی روابط اشخاص واقعه» و «نامحدودبودن مکان، زمان و حرکت در فضای داستانپردازی» را در نمایشنامههای میرزاآقا تبریزی را انتقاداتی میداند که شامل «شرح بدبختی یا بقالبازی در حضور» را بهعنوان یک متن بقالبازی نیز میشود و عدم تسلط نویسندگان متون مذکور به اصول و قواعد درامنویسی غربی را از دلایل این اشکالات معرفی میکند (همان: 285) و در ادامه مجدداً این متن را ادغامی از دو نوع نمایش سنتی بقالبازی و کمدی فرنگی دانسته و معتقد است که نویسنده «این تلفیق را از جهت مضمون تقریباً خوب انجام داده، اما از لحاظ ساخت نمایشی و علیالخصوص انسجام روابط اشخاص و شخصیتپردازی، بهسبب ناآشنایی با اصول و قواعد تئاتر و همینطور عدم تجربه در زمینۀ ثبت و نگارش نمایشنامه، بهخوبی از عهدۀ کار بر نیامده است (همان: 297) و در پایان فصل «شرحی از بدبختی...» را نمایشی معرفی میکند که جامۀ کمدی فرنگی را بر تن کمدی ایرانی، یعنی تقلید پوشانده و آن را نمایشگر جبر تجددخواهی در جامعۀ ایرانی میپندارد (همان: 300-301).
در واقع متون بر اساس پیشفرضهایی که به ویژگیهای متنی ارزش میدهند، تولید و تفسیر میشوند. تفسیرها ترکیبی از محتویات متن و ذهنیت (دانش زمینه) مفسر هستند که در تفسیر متن به کار میبندد. از نظر فرکلاف قلمروهای تفسیر زمینۀ متن، مانند زمینههای بینامتنی بر آگاهیهای پیشین و بر نظمهای اجتماعی منطبق است (فرکلاف، همان: 215). از نظر او تفسیر متن خود شامل دو بخش است: 1- تفسیر متن؛ 2 - تفسیر زمینۀ متن.
5-2-1- تفسیر متن
تفسیر متن میتواند شامل بررسی ظاهر کلام، معنای کلام، انسجام موضعی و ساختار متن باشد. در بررسی ساختار متن که موردنظر این مقاله است، سعی در استخراج معنای کانونی متن است.
همانطور که از توصیف مضامین متن بر میآید، بهرغم وجود گفتارهای متفاوت و متنوع، بهنظر میرسد دو حلقۀ معنایی شش و هفت از برجستگی بیشتری برخوردار هستند. این حلقهها را میتوان در این دو جمله خلاصه کرد که: تعزیه را بهعلت شباهت به تراژدی یونانی میتوان تراژدی ایرانی و تقلید را میتوان کمدی ایرانی نامید که البته تراژدی و کمدی خود از شناختهشدهترین و کهنترین قالبهای نمایش غربی هستند.
حلقههای اول و چهارم نقطۀ متضاد یکدیگر هستند. در حلقۀ اول حکومت قاجار بانی ورود اندیشههای نو معرفی میشود؛ در صورتی که در فصل چهارم، عدم فهم حکمای اسلامی مانع ورود چنین اندیشههایی تلقی میشود. این دو حلقه درمجموع نشاندهندۀ لحظۀ تاریخی ورود نمایش بهشکل اروپایی آن در ایران هستند. حلقۀ سوم با آوردن اسناد و مدارک در باورپذیرکردن آن میکوشد.
در حلقۀ پنجم و در توصیف عملکرد میرزاآقا تبریزی تضادی به چشم میخورد؛ او از سویی بهعنوان مبدع نوعی نمایش ایرانی معرفی شده و از سوی دیگر بهخاطر نادیدهگرفتن قواعد نمایش فرنگی نقد میشود.
بهنظر میرسد حلقه معنایی مرکزی این کتاب همان دو فصلی است که نویسنده برای معرفی تعزیه و تقلید از تعاریف و ویژگیهای تراژدی و کمدی وام گرفته است و بهنظر میرسد که در متن مذکور ویژگیهای نمایش ایرانی بدون وجود تعاریف نمایشهای غربی، تراژدی و کمدی، امکان شناخت ندارد.
با توجه به حلقههای معنایی موجود در متن، میتوان معنای کانونی جلد نخست ادبیات نمایشی در ایران را در این جمله خلاصه کرد که نمایش ایرانی در سایۀ قواعد تئاتر غربی قابلیت شناسایی مییابد.
5-2-2-1- تفسیر زمینۀ متن
تفسیر زمینۀ متن خود دو وجه فرعی دارد که در آن الف- زمینۀ موقعیتی دانش پیشزمینهای در رابطه با متن و ب- روابط بینامتنی متن موردنظر با متون پیرامونش بررسی میشود (همان).
در بررسی این متن، مفهوم روشنفکری دورۀ اول و ورود مفاهیم جدید نمایشی از طریق روشنفکران، بهعنوان زمینۀ موقعیتی معنای کانونی مطرحشده در این کتاب بوده است. در این بررسی میتوانیم متن را با توجه به مفاهیم موجود، ذیل گفتمان تجددخواهی حاکم بر دوره اول روشنفکری ایرانی خواند. همان طور که پیش از این دربارۀ روشنفکران دورۀ اول ایران در (3-1-2) اشاره شد، همه آنان با وجود تفاوتهایشان در نگاه و منش، سرخورده از ناتوانی ساختار و نهادهای سنتی، بهدنبال راهی برای پیشرفت و ترقی ایران بودند و همواره ضمن مقایسۀ جامعۀ استبدادزدۀ آن روز (دورۀ قاجار) ایرانی با جهان غربی که از نظر آنان جهانی قانونمند و بهدور از تحجر وخرافات به حساب میآمد، رویکردی انتقادی به جامعه خود داشتهاند؛ ازاینرو در نگاه آنان که تا حدود زیادی دستاوردهای غربی را تکنیکی و ابزاری میدانند، برخی مظاهر تمدن غربی، از جمله هنر تئاتر، را جهت تهذیب اخلاق و ترقی ایران مناسب مییابند. همان طور که گفته شد، معنای کانونی کتاب ملکپور، تأثیرپذیری تقلید و تعزیه از نمایش غربی یا بهعبارت بهتر، خوانش ملکپور از تعزیه و تقلید ذیل مفاهیم تئاتر غربی است (همان: 9) و با طرح تعزیه بهعنوان تراژدی ایرانی و تقلید بهعنوان کمدی ایرانی، این دو شکل نمایشی ایرانی را در سایۀ شناخت تراژدی یونانی و نمایش ارسطویی قابلتفسیر میبیند، بهطور مثال ملکپور تعزیه را که ارزشهای زیباییشناختی آن در رابطه با عوامل اجرایی آن سنجیده میشود، در مقابله با درام خواندنی[28] قرار میدهد که فقط برای خواندن و بهخاطر ارزشهای ادبی مورد مطالعه قرار میگیرد (نک: همان: 235) یا اینکه برای شناخت شخصیتهای تعزیه، اشقیا و اولیا آنان را با پروتاگونیست و آنتاگونیست تراژدی یونانی سنجیده و بارزتر از همه اینها، تعزیه را درام میخواند (همان:231). این در حالی است که نویسنده، خود به تفاوتهای بنیادین میان تعزیه و تراژدی قائل است که در نوع تراژدی اصلِ مبارزه با تقدیر دیده میشود، حال آنکه در فضای تعزیه، انسان نمایانگر تسلیم محض در مقابل تقدیر است (همان:231)؛ همچنین علیرغم ادعای خود که این دو شکل نمایشی را متأثر از نمایش غربی خوانده، در هر فصل سعی در شناسایی ریشههای تعزیه (همان: 210-230) و تقلید (همان: 260-277) در سنت و اسطوره و تاریخ دارد. در نتیجه میتوان گفت تراژدی و درام خواندن تعزیه، نه بهدلیل وجود شباهتهای فراوان و انکارناپذیر میان این دو گونه، بلکه راهی برای اعتباربخشی به تعزیه در سایۀ تراژدی و تقلید در سایۀ کمدی بهعنوان شناختهشدهترین گونههای نمایش غربی است.
از سوی دیگر، نویسنده میرزاآقا را مبدع نوعی نمایش ایرانی معرفی میکند که برخلاف الگوی آخوندزاده که مقید به «اصول زیباییشناختی غربی» است، مقید به «عملکردی اجتماعی» است (همان: 193)؛ چنانکه نویسنده مدعی است در دورۀ قاجار کمتر اثری ادبی چون آثار میرزاآقا دیده میشود که در آن شخص پادشاه و دربارش به هجو گرفته شده باشد (همان:197). نویسنده بر عملکرد اجتماعی آثار میرزاآقا صحه گذاشته، اما رهایی از قید اصول درامنویسی (همان:196) به شیوۀ ارسطویی را عملکردی ناخودآگاهانه انگاشته و معتقد است از آنجا که میرزا آقا، برخلاف آخوندزاده، به قدر کافی از تماشا و تماشاخانه و بزرگان درامنویسی جهان بهره نداشته و صرفاً تحتتأثیر تقلید و تعزیه بوده است، با ترکیبی از این دو شکل نمایشی و آموختههایش از آخوندزاده دربارۀ شکل درامنویسی غربی، موفق به ایجاد شکلی مستقل و نه مقلدانه از نمایش غربی شده است. نویسنده در ابتدای تحلیلی بر یکی از آثار میرزاآقا مینویسد: «ارزشهای دراماتیک نخستین تجربۀ یک فارسیزبان در حوزۀ ادبیات نمایشی با توجه به عدم آشنایی با مفاهیم عملی نمایش فرنگستان از سوی ایرانیان، نمیتوانست بیش از آنچه که در «سرگذشت اشرفخان حاکم عربستان» آمده، نمود داشته باشد. در نتیجه، بهکارگیری فعل منفی «نمیتوانست» در جملۀ فوق، استقلالی را که پیش از این برای میرزاآقا در نظر گرفته بود، انکار کند. همچنین در جای دیگری از «گسیختگی وحدتهای نمایشی زمان و مکان» در آثار او مثال میزند و این در حالی است که معیار سنجش را وحدتهای نمایشی غربی فرض کرده است. بنابراین از نظر ملکپور آثار میرزاآقا بهدلیل عدم تناسب نمایشنامههایش با معیارهای تئاتر غربی و البته آثار خود میرزافتحعلی آخوندزاده را نیز بهلحاظ عدم بهکارگیری صحیح معیارهای نمایشنامهنویسی اروپایی، بهویژه در اولین اثرش «تمثیل ملا ابراهیم خلیل کیمیاگر»، خالی از ایراد نیستند؛ چنانکه معتقد است نمایشنامه آخوندزاده که نخستین کوشش او در زمینۀ درامنویسی بوده، بدیهی است که نمیتواند ارزشهای معتبر نمایشی از لحاظ «ساخت دراماتیک» و محتوا را داشته باشد (همان: 145). همچنین «بافت نمایشی و تقسیمبندی وقایع» را نسبت به معیار تئاتر ارسطویی «بسیار ضعیف» قلمداد میکند و در عوض «تمثیل موسی ژوردان ...»، نمایشنامۀ دوم آخوندزاده، را دارای انسجام و پختگی دراماتیک بهتری ارزیابی میکند (همان: 149) و «سرگذشت مرد خسیس» را بهلحاظ برخورداری از بافت نمایشی محکم و شخصیتپردازی، حائز جایگاه نخست میداند (همان:161). به این تربیب میتوان دیدگاه او را با روشنفکران دستۀ اول دورۀ اول، که نسبت به مظاهر تمدن غربی شیفتگی و نسبت به سنتها و فرهنگ ایرانی موضعی انتقادی داشتهاند، همسو دانست؛ اگرچه او خود منتقد ناقدان فرهنگ ایرانی است و با ابزاری که خود آنان به دست دادهاند، آثارشان را میسنجد.
5-2-3- اختلاط گفتمان تجددگرایی و مارکسیستی در تفسیر زمینۀ بینامتنی
چنانچه به کتاب نمایش در ایران در رابطۀ با سایر متون نگریسته شود، باید گفت علاوه بر همسویی با رویکرد روشنفکران تجددطلب دورۀ اول، گرایشهای دیگری نیز در کتاب به چشم میخورد که میتوان آنها را با گفتمانهای حاکم بر فضای روشنفکریِ نگارش متن کتاب همسو و همزمان دانست. جمشید ملکپور (1331)، دانشآموخته تئاتر از دانشگاه تهران در دهه پنجاه، همزمان با دورۀ پنجم (1332-1357) روشنفکری ایرانی است که در آن بازۀ زمانی، علاوه بر گفتمان تجددگرایی که میراث دورۀ مشروطهطلبی با شعار حکومت قانون بود، گفتمان مذهبی، گفتمان ملیگرایانه و ضداستعماری و همچنین گفتمان اندیشههای چپ مارکسیستی فضای روشنفکری ایرانی را شکل میدادند (گودرزی، همان: 103-105). در نتیجه، علاوه بر همسویی بسیار با آخوندزاده دربارۀ معیارهای تئاتر، ملکپور، تأکید آخوندزاده بر کاربرد اجتماعی نمایش «در شرایط خفقان و استبداد و جهل» را «زیادهروی و اغراق» میداند (همان) و این نگاه انتقادی، خود میتواند در راستا و متأثر از گفتمانهای روشنفکری همدورۀ مؤلف فرض شود که علاوه بر نفوذ گرایشات تجددطلبانه و غربگرایانه، گرایشات چپگرای مارکسیستی و منتقد نسبت به غربگرایی و اروپامحوری نیز بر آنان حاکم بوده است؛ چنانکه تأثیر این گفتمان را در نقلقول نویسنده از لوکاچ، منتقد مارکسیست مجار و تأسی از روش رئالیستی و متکی بر اسناد و شواهد در نگارش کتاب میتوان پیگیری کرد؛ روشی که همواره روشهای تحلیلی و علمباورانه و در عین حال منتقدانه را مدنظر داشته است (گودرزی، همان:101-102). همچنین تأکید نویسنده بر «عدم شیفتگی و تسلیم محض آخوندزاده به فرهنگ غربی، بهدلیل آشنایی با فرهنگ شرقی و ایرانی و همچنین آشنایی با نویسندگان غربی و از جمله متفکران روسی چون چرنیشفسکی، استرافسکی، گوگول، بلینسکی، دابرالیوبف، که از جمله نویسندگان رئالیسم انتقادی و سوسیالیستی محسوب میشوند، را میتوان متأثر از گفتمان روشنفکری مارکسیستی همدورۀ مؤلف دانست. همچنین رویکرد او به تعزیه، بهعنوان آیینی نمایشی، یادآور گفتمان چپ و جایگاه طبقات فرودست اجتماعی در این گفتمان است. نویسنده اهمیت تعزیه را در میان مردم بهدلیل «مظلومیت مشترک میان شبیه و تماشاگر دانسته و معتقد است تعزیه نمایش جهانبینی و توقعات انسانهایی است که در شرایط استبدادی مطلق و معضلات پیچیدۀ اقتصادی و اجتماعی در یک دستگاه فاسد دیوانسالار و خودکامه میزیستهاند» (ملکپور، همان: 232) او موضوعات طرحشده در تعزیه را علاوه بر ویژگیهای خاص هنرهای دینی، به «وضعیت تاریخی و اجتماعی و طبقاتی» جامعۀ ایرانی مرتبط میداند. با این حال بهرغم حضور دو گفتمان نامبردهشده، سویههای گفتمان دورۀ اول، یعنی تجددطلبی در متن قوت بیشتری دارد. بهعبارت دیگر، میتوان گفت متن بهلحاظ نگرش تحتتأثیر گفتمان تجددطلبی دورۀ اول- که البته در دورههای بعدی نیز حیات داشته- و بهلحاظ روش مایل به گفتمان مارکسیستی همدوره با خود مؤلف است.
فرکلاف تبیین را بهعنوان سطح سوم تحلیل در نظر میگیرد و در این سطح، بررسی متن در رابطه با ایدئولوژیهای مؤثر بر آن مدنظر او است. ادبیات نمایشی در ایران که سعی دارد تاریخ ادبیات نمایشی ایرانی را بررسی کند، چنانکه در سطح توصیف و تفسیر به آن اشاره شد، متعلق به گفتمان تجددطلب روشنفکری ایران است که میکوشیدند ترقیات جامعۀ غربی را بهعنوان نمونهای برای جامعه ایرانی مطرح کرده و با الگو گرفتن از «جوامع متمدن اروپایی» برای رسیدن به جامعهای «بر پایۀ حکومت قانون» در تکاپو بودند اما آنچه بهواقع میتواند این نحوۀ نگرش به تاریخنگاری را بهعنوان یک کنش اجتماعی حائز اهمیت وشایسته بررسی و مداقه نماید، در پیوند قراردادن متن با مفهوم شرقشناسی است. همان طور که در بخش 3-2 همین نوشته آمد، شرقشناسی روش مطالعۀ شرق توسط غربیها یا دیدگاههای غربی است که به باور سعید در این نظام، غرب چنان از نظام تقابلهای دوگانه سود میگیرد که آنهمه داشتهها و ویژگیهای جهان غربی در مقایسه با نقطۀ مقابلش یعنی شرق، مثبت ارزیابی شده و منزلت مردمان کشورهای شرقی در مقام پایینتر قرار میگیرد؛ در نتیجه، اصلیترین مؤلفۀ فرهنگ اروپایی این است که هویت اروپایی در مقایسه با تمام فرهنگها و مردمان غیراروپایی مقولهای برتر و والاتر است. ملکپور با آخوندزاده بهعنوان یکی از روشنفکران متعلق به گفتمان تجددطلبی و اولین نمایشنامهنویس ایرانی که «فن تیاتر را اصلح و اهم و اول ترقیات» معرفی کرده و هدف از آن را «تهذیب اخلاق» میداند (همان: 139)، در زمینه نقد تئاتر بسیار همسو است. آخوندزاده که خود اولین منتقد تئاتر نیز محسوب میشود، نمایشنامههای میرزاآقا تبریزی را بهدلیل عدم پیروی از معیارهای تئاتر ارسطویی مورد انتقاد قرار داده و او را به سوزاندن یکی از آنها توصیه کرده است که ملکپور نیز به همان دلایل آخوندزاده، با او همرأی است و متن میرزاآقا را متنی معیوب میداند (همان: 206) و چنانکه پیش از این در سطح تفسیر مطرح شد، حتی آثار خود آخوندزاده را بهعلت انحراف از معیارهای دراماتیک مورد انتقاد قرار میدهد. در سطح تفسیر، رویکرد نویسنده را با اندک تفاوتهایی با رویکرد آخوندزاده، بهعنوان روشنفکری تجددطلب، همسو دیدیم؛ چنانکه او در توضیح «عدم فهم صحیح متفکران اسلامی» نسبت به رسالۀ فن شعر ارسطو که همواره از جایگاه مهمی در ادبیات جهان برخوردار بوده، قید «متأسفانه» را به کار میگیرد و آنان را عامل عدم وجود سنت نمایشی به شیوۀ ارسطویی در ایران، به شمار میآورد (همان: 20-21). با توجه به آنچه سعید دربارۀ رویکرد شرقشناسان نسبت به جوامع شرقی بیان میکند، بهنظر میرسد نویسندۀ کتاب، همسو با آخوندزاده از زاویۀ دید یک شرقشناس و با معیار قراردادن ارزشهای چنین رویکردی، به آنچه در تاریخ نمایش ایرانی گذشته است مینگرد و نمایش سنتی ایران را به اعتبار تئاتر غربی و ارسطویی مطالعه میکند.
چنانکه در سطح توصیف آمد، نویسنده که تعزیه را آیینی انتقادی نسبت به استبداد حاکم ارزیابی میکند، معتقد است آخوندزاده که شرایط جامعۀ ایرانی را در قیاس با جامعۀ غربی سنجیده و آن را استبدادی و خفقانآور یافته و ابزار تئاتر بهطرز «تماشاخانههای فرنگستان» را بهعنوان عاملی انتقادی نسبت به اوضاع جامعۀ ایرانی معرفی کرده، خود با انگیزههای هنر تعزیه آشنا نبوده و آن را عاملی خرافاتی و ناپسند به حساب آورده است. این در حالی است که خود نویسنده با انتقاد نسبت به دیدگاه آخوندزاده به تعزیه، برای اعتباربخشی به این آیین نمایشی بومی در فصل پنجم کتاب، تعزیه را بدون اثبات شباهتی، بهعنوان تراژدی ایرانی معرفی میکند و سعی میکند با این نام اعتباری برای تعزیه کسب کند. همچنین در فصل ششم، درصدد است تا اعتبار تقلید، بهعنوان گونهای از نمایش شادیآور ایرانی، را با کمدی خواندن این نوع نمایشی تضمین کند. به این ترتیب نویسنده علاوه بر اینکه با آخوندزاده، که خود از زاویۀ یک شرقشناس و از چشمی غربی[29]به آثار میرزاآقا تبریزی و سنت نمایشی ایرانی نگریسته است، همنظر بوده، همچنین برای اثبات اهمیت و ارزش گونههای نمایشی در ایران، علیرغم عدم اثبات شباهت آنها با یکدیگر و یا عدم تأثیر و تأثر آنها بر هم، تعزیه و تقلید را با معیارهای تراژدی وکمدی محک زده است. بهنظر میرسد چنین خوانشی از سوی نویسنده به بازتولید نگاهی شرقشناسانه دامن زده و بهمعنی استیلای معیارهای غربی در سنجش گونۀ نمایش ایرانی بوده است.
نتیجهگیری
ادبیات نمایشی در ایران نوشتۀ جمشید ملکپور، تاریخنگاری ادبیات نمایشی ایرانی و البته نمایش ایرانی از دورۀ قاجار تا اوایل مشروطه، کتابی است متأثر از ایدئولوژی جریانات روشنفکری که میتوان آنها را ذیل گفتمان تجددگرایی قرار داد. از نظر دیدگاه تحلیل گفتمان انتقادی، کانون معنایی این کتاب با بهکارگرفتن دو مفهوم تراژدی بهجای تعزیه، و کمدی بهجای تقلید، بهنوعی به بازتولید مفهوم شرقشناسانۀ غرب/ شرق پرداخته و معیارهای تئاتر غربی را در شیوهای سلسلهمراتبی و مسلط برای بازخوانی نمایش ایرانی به کار گرفته است؛ به طوری که با وجود گفتمانهای متداخل دیگری چون گفتمان بومیگرایی و چپگرایی در متن این گفتمان، در جایگاهی بالاتر ایستاده و سنجههای غربی را برای شناخت نمایشهای سنتی ایرانی به دست میدهد.
از سوی دیگر در این کتاب، برای نشاندادن جایگاه بالای آخوندزاده بهعنوان نویسندهای معتبر در آذربایجان، بر القاب او مانند «مولیر شرق» یا «گوگول شرق» تأکید شده و دوگانۀ غرب/شرق، شرقشناسانهای را که بهقول ادوارد سعید برای نشاندادن ارجحیت و استیلای ارزشهای غربی نسبت به سایر ملیتها و قومیتها است، به چشم میآورد. همچنین در سطح تفسیر کتاب باید گفت که نویسنده اگرچه میرزاآقا را بهعنوان مبدع نوع نمایشنامۀ ایرانی حاصل از ترکیب نمایش ایرانی و تئاتر غربی میداند، این مسئله را معطوف به ناآگاهی او از تئاتر دراماتیک غربی دانسته و در نهایت با معیار قراردادن شیوههای تئاتر ارسطویی، چون وحدتهای دراماتیک، تجربۀ میرزاآقا را تجربهای ابتدایی و خامدستانه از نمایشنامهنویسی قلمداد میکند. همچنین با همین معیارها نوشتههای خودِ آخوندزاده را بهعنوان معرف نمایش غربی و پیشرو در امر نگارش نمایشنامه به نقد کشیده و اشکالات دراماتیک آن را با معیار تئاتر ارسطویی مطرح میکند، چنانکه گویی تئاتر ارسطویی شاخصهای محوری و جهانی است.
به این ترتیب و در کلام آخر، در راستای افشای طبیعیشدگی ایدئولوژی پنهان در متن فوق، میتوان دید که تصویر ایجادشده از آیینهایی چون تعزیه و تقلید، نه با معیارهای مرتبط با شرایط و زمینههای روز خود، که با معیارهای تئاتر غربی بازخوانی میشود؛ چنانکه با نگاهی به مفاهیم شرقشناسانه میتوان دریافت که چنین عملکردی معنی استیلای معیارهای غربی برای سنجش نمایش ایرانی است که میتوان آن را در حکم بازتولید معیارهای مذکور تلقی کرد، آن چنان که گویی نمایش ایرانی در حکم دیگریِ تئاتر غربی بروز و ظهور یافته است.
[1] New historicism
[2]- Critical Discourse Analysis
[3] -Fairclough.Norman
[4] - J-J- Rousseau(1712-1778)
[5] - سفرنامههای ناصرالدینشاه با عنوانهای روزنامۀ سفر به فرنگستان (سفر اول) (123هه.ق.)، وقایع مسافرت و سیاحت دوم فرنگستان (1298ه.ق.) و سفرنامۀ ناصرالدین شاه به فرنگ سفر سوم (1301ه.ق.) اشارات آشکاری به مواجهات او با تئاتر دارد.
[6] - ادوارد سعید در کتاب خود نقش روشنفکر(1377)، روشنفکران را آن گروه از فرهیختگان جامعه مینامد که بیآنکه تکلیفی سیاسی ورای محدودۀ حرفه ایشان به آنها واگذار شده باشد، در اموری دخالت میکنند و نسبت به آنها واکنش نشان میدهند که به منافع و مصالح عمومی جامعه وابستگی دارد ( بهنقل از کاظمی، 1383: 17).
[7] - ترتیب دورههای تاریخی بعد چنین است:
دورۀ دوم؛ از انقلاب مشروطه تا حکومت رضاشاه.
دورۀ سوم؛ حکومت رضاشاه.
دورۀ چهارم؛ سقوط رضاشاه تا کودتای 1332.
دورۀ پنجم؛ کودتای 1332 تا انقلاب اسلامی ایران.
دورۀ ششم؛ پیروزی انقلاب تاکنون.
[8] - Orientalism
[9] - the other
[10] -Madness and Civilization
[11] - The Archaeology of Knowledge
[12] - practice
[13] - critical discourse analysis( CDA)
[14] - language and power
[15]- practice در کتاب نظریه و روش در تحلیل گفتمان نوشتۀ یورگنسن و فیلیپس، مترجم با توجه به معنای کلمه practice در انگلیسی که بهمعنای عملی مقبول، فعالیتی ناخودآگاه، رفتاری از روی عادت که به تکرار انجام شود، تلقی میشود بهتر دانسته از خود کلمه پرکتیس استفاده کند که توجه به این نکته در متن پیشرو خالی از فایده نیست.
[16] - جلد دوم کتاب به ادبیات نمایشی دورۀ مشروطه میپردازد و جلد سوم (1386) دربارۀ ملیگرایی درنمایش دورۀ حکومت پهلوی اول است.
[17] - scene
[18] - act
[19] - لازم به ذکر است که نویسنده سندی از ترجمۀ آثار آخوندزاده به زبانهای ذکر شده ارائه نکرده است.
[20]- Georg lukacs
[21]- plot
[22]-drama
[23] -protagonist قهرمان تراژدی
[24] Antagonist -ضد قهرمان در تراژدی
[25]- opera فرم نمایشی مرکب از موسیقی و نمایش که در قرن شانزدهم میلادی در جهت احیای تراژدی کلاسیک یوتاتی به وجود آمد (فرهنگ ادبیات و نقد، کادن: 298).
[26] - نک: ارسطو (1353)، فن شعر، ترجمۀ عبدالحسین زرین کوب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 55-57.
[27] - ملکپور تفاوتهای مهم میان این دو نوع نمایشی، از جمله مفهوم خطای تراژیک که وجود آن در تراژدی، تعزیه را از آن متمایز میکند، در نظر نمیگیرد.
[28] -closet
[29] - Under Western Eyes نوشته جوزف کنراد نویسنده انگلیسی